بي شک مردمان عجيبي هستيم!
عجايبي بسيار كه گفتنشون سخته و طولاني كه البته عجيبه هنوز نميتونيم حرفمون راحت و بي پي نوشت بگيم.عجيبه كه اينقدر زود حتي از برخي ديگراز آزادي هاي شهروندي كه داشتيم هم محروم شديم.حرف زدن ممنوع!
از يک طرف عرب ستيز ترين ملت گيتي هستيم و از طرف ديگر گذرنامه هاي تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ي عربي در جواني و عربستان در کهنسالي !
از آن طرف دم زدن از وطن پرستي و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از اين طرف به سختي توان جمع کردن يک ميليون امضا براي جلوگيري از تغيير نام خليج فارس را داريم در همان حال که به راحتي نيم ميليون پيامک در يک ساعت براي عادل فردوسي پور و برنامه اش مي فرستيم !عجيبه كه برخي در ظاهر سينه ميزنن و در كنارش مراجع دين رو خارج شده از دين خطاب ميكنن. اي برادر توکل کن و تحمل .فعلا سه سال گذشته.بايد عجيب تر هم بشيم.از يك طرف درگير اوضاع بحراني اقتصاد ملت و امور كشور هستيم از طرفي دكتر براي چندمين بار ميگويد دولت را امام عصر(عج) اداره ميكند.عجيب نيست امام عصر(عج)مافيا را افشا نميكند؟ ايا ميتوان گفت امام عصر(عج)در مقابل اينهمه برنامه ريزي هاي غلط در اداره كشورنميتواند ايستادگي كند؟اماما شرمنده ايم.دكتر جان چقدر عجيبي كه بازهم عجيب سخن گفتي.چرخه ي روزگار چقدر عجيبست كه در مقابل اينهمه عجايب خاص هنوز به حركتش ادامه ميده و صداشم در نمياد.............
بشنو از ني چون حکايت مي کند از گراني ها شکايت مي کند
چون زبان بنده را ببريده اند بال پرواز مرا هم چيده اند
سکه خواهم کيسه کيسه بي شمار تا گراني را کنم شايد مهار
من به هر بيچاره اي گريان شدم يار بي چيزان و درويشان شدم
هان چه بايد کرد ما را زور نيست حاضريم از بهر مردن گور نيست
مرگ ما نزديک اما دور نيست کس به فکر اين تن رنجور نيست
آتش فقر است کاندر ري فتاد زآه مظلومان ترک در پي فتاد
چون گراني درد جانسوزي که ديد؟ بهر بي چيزان چنين روزي که ديد؟
هان تورم ديده ها خون مي کند عاقلان را پاک مجنون مي کند
پول نفت آور به سفره دير شد مرد مستضعف ز جانش سير شد
جمله مي باشند اندر فکر نام کس نمي باشد به فکر اين غلام
کيسء سودا گران گر پر نشد نان برخي هم ولي آجر نشد
چون وکيلان هر کسي چالاک شد بي کوپن ، بنزين درون باک شد
غم مخور اي ملت والاي ما نفت مي باشد به زير پاي ما
اي که گشته مايهء افسوس ما غرب و شرق آيند بر پابوس ما
نفت را باشد هزاران عاشقا مي کند هر صامتي را ناطقا
گر من اين حرف و سخن نا گفتمي شب ز اندوه درون نا خفتمي
هر که از ملت شود اکنون جدا مي شود رسوا به نزديک خدا
چون که دلها لخته لخته خون بود لاجرم اين گفته آتشگون بود
گوش هرکس محرم اين راز نيست جز دل شوريده کس جانباز نيست
بديهي است آنچه در نهايت تالم و رنج انسان را تسلي و آرامش مي دهد، گفتگو با آن قدرت مطلق مهربان است و اين يكي ديگر از مزاياي رنج است، هر چند كه انسان بايد در شرايط شادي هم حضور خداوند را مانند لحظات غبارآلود اندوه احساس كند ولي در يلدا شبهاي بي كسي ظلماني اش ، آنگاه كه غم حتي مجال آمد و شد يك آه را بر گلويش مي بندد، آنگاه تمام رنج ها و گفته هايش قطرات اشكي مي شود كه بر سجاده ي سبز دعايش مي ريزد، و از آن يگانه ي لطيف راه نجات را مي يابد.
دكتر شريعتي معتقد است «خواستن اگر با تمامي وجود و با بسيج تمامي اندام و نيروهاي روح و با قدرتي كه در آن صميميت هست تجلي كند، اگر همه ي هستي مان را يك خواهش كنيم، و اگر با هجوم و حمله هاي صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان بخواهيم قطعا پاسخ خواهيم گرفت» اگر چنين دعا كنيد ، آنگاه در انتظار اجابت خواسته هايتان بمانيد ، شتابناك و سينه چاك، با اشتياقي لجام گسيخته ، مانند ميزباني كه پشت پنجره منتظر آمدن قطعي ! مهمانش لحظه شماري مي كند و اكنون عطر و بوي رسيدن را در مشام احساس مي كند!
لازم نيست دعاهاي مدون و معين بكنيم، دعا بايد خودانگيز باشد، و از قلبي مالامال از عشق برخيزد، ممكن است يك نگاه پرمحبت يا آهي عميق نزد خدا ، بيش از هزاران دعاي معين و مدون روزانه، پذيرفته شود. براي دعا حس و عاطفه لازم است، زيرا مهمتر از كلماتي كه به زبان مي آوريم ، موج عشقي است كه اين كلمات در بردارند!. «نيايش پاك كردن دل است از از غبار آلودگي ها و بارور كردن درخت ايمان در گلستان روحمان!»
دريا بيكران است و زورق من كوچك! به تو توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني. با من بمان كه ظلمت و شب از راه ميرسد، وقتي كه هيچ ياوري نيست و آسايش گريخته است، خدايا! اي ياور بي كسان با من بمان. در هر لحظه به حضور تو نيازمندم، چه چيزي جز لطف تو مي تواند ترس ها را در هم شكند؟ از هيچ دشمني نمي ترسم، چون تو در كنار مني ، آنجا كه تو هستي اشك ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست! اگر با من بماني هميشه پيروزم. كشتي هايم به دريا رفته اند، حتي اگر با بادبانها و دكل هاي شكسته بازگردند، به دستي اعتماد دارم كه هرگز شكست نمي خورد ! و از پليدي نيكي به بار مي آورد، حتي اگر كشتي هايم در هم شكنند، و همه ي اميدهايم غرق شوند، فرياد مي زنم:« به تو اعتماد مي كنم!.
شايد هر کدام از ما در دوران زندگي خود با آدمهاي برخورد کنيم که رفتار حالشان با گذشته فرق کرده و به قولي عوض شده باشند ؛ در حالي که کمتر پيش مي ياد که آدمي عوض شده باشد ( من هستي در آدمها به طور تقريب ثابت است و آنچه تغيير مي کند شرايط آن فرد مي باشد ) شرايطي که باعث شده تا اشخاص خود را همانگونه که هستند نشان دهند ( خود واقعي ).
گاه آدمي ( بيشتر اوقات ) تلاش مي کند که بهترين باشد ( حتي با داشتن بدترين خصايص ) و عيب ها و نکات منفي خود را بروز نداده و همچون افراد ساده و بي غل و غش قلمداد کند حال آنکه روزگار در حال حرکت و دگرگونيست و زماني فرا مي رسد که آدمي خود را از لابه لاي زر ورق خوبي خارج کرده و خود واقعي خود را به نمايش مي گذارد و ديگران ؛ آن شخص را دگرگون شده مي يابند .
حال آنکه آن شخص بنا بر مصلحت زمانه در قالبي غير از قالب اصلي خود پنهان شده بود و اينکه با شرايط پيش آمده گوشه اي از خود واقعي خود را نشان مي دهد...
آدمهايي که با نقابي از خوبي در برابر ديدگان همگان گام برداشته و تمامي تلاش خود را براي پنهان نگاه داشتن باطن نچندان دوست داشتني خود بکار مي برند و زماني که نقاب برداشته مي شود با حيرتي ناباورانه نگاهها را به دنبال خود روانه مي سازنند...
پي نوشت : از همين لحظه براي داشتن باطني زيبا تلاش کنيم...
در اوج شادماني ، همراه نغمه هاي عاشقانه ، در حين خنده هاي کودکانه
بغضي نا آشنا راه نفس را گرفته
و به يکباره اشکي گرم بر روي گونه ها جاري مي شود
و به وسعت باران بهاري بي بهانه باران اشک مي بارد...
خسته ام ازروزها و لحظه هايي که چون دلتنگي روزمرگي در ذهن آشفته ام ؛ چون تيک تاک ساعت تکرار مي شود ودستي براي آرامشي کوتاه بر سرم کشيده نمي شود.
خسته از قطار عمر که با شتاب در حر کت است و لحظه هاي جواني به سرعت باد مي گذرد و ساعتها و روزها از پي هم مي گذرد و من نيز به تنهايي ؛ بي هيچ همراهي نظاره گر زمان مي باشم .
خسته از آدمهاي سنگ دلي که با بي رحمي بر روح خسته ام با نامهرباني تازيانه بي مهري مي زنند و با بي تفاوتي بر زخمهاي کهنه ام ؛ بر روزگار شيرنشان لبخند مي زنند و ز ياد مي برند تلخي هاي سادگاني چون من را ....
خسته از آرزوهاي خود که چون حبابي ؛ بدون نياز به تلنگري لحظه اي بيش نيستند ؛ و گاه آرزوهايي که از تصور تحقق آنها مو بر اندام آدمي سيخ مي شود ؛ آرزوهايي که قشنگي آنها را تنها در داستانهاي عاشقانه مي توان تصور کرد و خارج از دنياي خيال جز دلشکستگي و بي وفايي هيچ نقشي ندارد.
درآرزوهاي خود به دنبال دستي مهربان براي اشک هاي گاه و بيگاهم مي گشتم ؛ به دنبال تکيه گاهي مطمئن که ناملايت زندگي را برايم بي رنگ کند؛ به دنبال دستاني پر از سيب براي کاشتن بذر انسانيت بر دل زندگي ؛ بقچه اي از نور براي تاريکي هاي شبانه ، باغچه اي پر از سبزه براي گلهاي خندان طاقچه...
اما افسوس که در دنياي امروزي فريب و دروغ ؛ جايي براي دستان با محبت نيست ؛امروزه دستاني هست پر از گناه براي کاشتن بذر بي خبري در دلهاي ساده و بي گناه ؛ دستاني که تمامي تلاش خود را به کار مي گيرد براي شکستن قلبي ديگر ، براي به دام انداختن معصوميتي بهتر.
دستاني که براي ساختن بناي آرزوهاي خود ؛ بي رحمانه آرزوهاي ديگري را لگدمال مي کند ؛ بي آنکه به صداي شکستن معصوميت گل گوش فرا دهد.
دستاني که با محبت ساختگي ، ريشه بر تيشه مهرباني مي زنند و بي خيال به راه خود ادامه مي دهند...
واينک اين گلاي پژمرده تمامي تلاش خود را براي فراموشي آن دستان سياه و پرگناه به کار مي برد ؛ براي فراموشي دستاني که به ديگري تعلق داشته ؛ به دستان سردي که جز بذر نفرت در دلش هيچ نکاشت. به دنبال فرار از تمامي بي مهري هايي که بر دل تنها و بي فروغش سنگيني مي کند . فرار از هر چه محبت و دوست د اشتن است ؛ فرار از خود و از عشق خود ، فرار از دستاني که به جاي محبت نفرت را بر دلش هديه کرد ؛ فرار فرار فرار...
و ز ماني فرا مي رسد که خود را تنها و بي هيچ همراهي مي بيند ؛ بي هيچ همدمي ؛ احساس تنهايي مي کند و قطار عمر را از دست رفته مي بيند ، ديگر نه به دستي اطمينان دارد و نه اين تنهايي ر ا باور دارد و هزاران سوالي که به رديف در ذهن خسته اش در صف ايستاده اند پاسخي نمي يابد...
احساس تنهاي گاه از خود تنهايي بيشتر آزارش مي دهد حسي که با وجود تمامي شاديها لحظه اي تنهايش نمي گذارد.
پي نوشت 1:انشاالله هيچ کدوم از ما ها اين حس تلخ رو نداشته باشيم و براي ديگر دوستاني که مي دونيم خدايي نکرده همچين حسي دارن دعا کنيم که هميشه دلشون همچون لبشون خندون باشه...
پي نوشت2 :يادمان باشد که دلي را نشکنيم تا روزي دل خودمان نشکند...
پي نوشت3 : هر آنچه آدمي در خيال خود تصور کند دير يا زود در زندگيش نمايان مي شود . پس تنها نيکي را تصور کنيم و ببينيم....
دلخوش بوديم آن روزها به پروانهاي و بادبادکي.
دلخوش ميمانديم به نان گرمي که پدر ميآورد.
بوي ميکشيديم همهي هواي خانه را.
بوي مادر! بوي کبابي که در ديگدان روي فتيله کوتاه چراغ نفتي انتظار بازگشتمان از مدرسه را ميکشيد و ما نميآمديم چرا که آن دم؛ کتابهايمان را سنگ دروازه کرده بوديم و سر بهدنبال توپ فريادمان کوچههاي محله را ميانباشت .
مادر بود که نگران از دير کردنمان ،چادر نمازش را به سر انداخته و کوچههاي خاکي محله را زير پا در ميکرد تا پيدايمان کند بعد حکايت دست او بود و آستين ما ، کشاکشي آميخته به التماس و خنده .
به گاه تشرهاي پدر نيز باز برايمان پناه بود و هم پناهگاه .
در خم خاکي کوچهها قد کشيديم و او (مادربزرگ) پير و پيرتر شد اما هنوز بر روي قرآنش خم ميشد و هنوز حافظ ميخواند .
- چشمهايم کمسو شده مادر!
بازگشتيم. برايش از شهر عينک آورديم. گلستانش را آورده بود تا حکايتي بخواند .
به کوچه زديم به واکاوي به يافتن بخشي جامانده از ما در پشت ديوارهاي کوتاه مدرسه شهيدمفتح! محله اما ديگر آني نبود که ترکش گفته بوديم .
کوچهها آسفالت شده بود اما خالي از رنگ و بوي قديمي بي بوي عطر ياس و پيچ امين الدوله.
نه ميراب مانده بود و نه دوره گرد و طحاف تا که آوازشان کوچه را باز پرکند که گل به سر دارم خيار!
سوپر مارکتي دو نبش همه احتياجات را با تلفني ميآورد و سالنهاي پيتزا فروشي با لقمههايي غريبه انباشته از پنيرهايي که کش ميآيد! با بوي غربت آدمهاي خسته اي که با شنيدن نمره نوبتشان خاموشانه سيني پلاستيکي سهم خويش را از گارسون ميستانند و در سکوت يا همهمهاي بيروح با چنگالي پلاستيکي بر بشقابهاي کاغذي خم ميشوند و در کشاکش کش لقمهها!
ياد عطر پلو زعفراني و قورمه سبزي مادر را با بغضي پنهاني فروميدهند و سيرميشوند از اين همه زندگاني!!
دامن امن مادر کجاست؟ کجاست آن روزها که باز گم شدهايم. در غربت شهرهاي بيرحم. در همهمهي بخشنامهها و روزنامهها و تقويمها و راديوها.در اين همه فريادهاي پوچ و تهي مدعيان . کجاست آن آزادي و ايمان. مادر فراموش شده است و ما... گم شدهايم .
نسلي گمشده. اين روزها زندگي چيزهايي کم دارد. خيلي چيزها. اين طور نيست !؟

به همراه دوستم از اتومبيل كه پياده ميشم ، در حال عبور از گذرگاه هميشگي در يكي از خيابانهاي مركزي شهر و در كنار يكي از مجتمع هاي بزرگ و شيكِ تجاري چشمم براي چندمين بار به چند معتاد خيابون خواب مي افته... قيافه هايي عجيب، چشمهايي كه از زور خماري باز نميشن و چهره هايي كه به سياهي مي زنه...مثل هميشه سري تكون ميدم و آهي از ته دل مي كشم... دوستم با اشاره به يكيشون مي گه: زرين مثلا اين رو ببين، اين از اول سرنوشتش همين بوده ، اين طور زندگي كرده ...
من اما هميشه معتقد بودم آدما خودشونن كه راهش