سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
مدیر وبلاگ : علی
صفحه نخست ایمیل آرشیو

درباره



منوی وبلاگ


لوگوی وبلاگ من






نوشته های پیشین


آرشیو


پیوندهای روزانه


پیوندها


لوگوی دوستان



موسیقی وبلاگ


فهرست موضوعی


جستجو در وبلاگ


بازدیدهای وبلاگ


اشتراک در خبرنامه

HOME

نوروزی دیگر از راه رسید تا همه‏ی کهنه‏گی‏ها را رنگ شکوفه‏ها بخشد...
اما فردا را چه؟! دیروز را؟! عید که می‏شود همه به یکدیگر لبخند می‏زنند و بر روی هم یادگاری می‏کارند...
طبیعت مگر یک شبه این همه تغییر کرده که ما می‏خواهیم به‏یک‏باره متحول شویم؟! مگر تنها آرزوهای زیبای‏مان باید برای همین لحظه شکل گیرد و همان لحظه اتفاق افتد؟!
درگیر همین سوال و جواب‏ها با خویش بودم که...
تحول و دگرگونی هم نمادهای ظاهری دارد و هم باطنی و یک روند لحظه‏ای یا خطی نمی‏تواند باشد (در اکثر مواقع). یعنی مراحل رشد و تکامل در همه‏ی پدیده‏ها مقدماتی دارد که باید آماده و مهیا گردد تا معراجی شکل گیرد.
شکوفه‏های بهاری که طبیعت را رنگ زیبایی می‏دهند، چگونه از درختی خوابیده سبز شدند؟!
بهار فصل رویش است و جوانی، لطافت و طراوت، نسیم سِحر و باران رحمت... چه زیباست که آدمی بهاری گردد، با مسیحا درآمیزد و سبز گردد. به سبزی دشت‏های ایران. چه می‏شود بیاییم چهار فصل سال شویم؟ همچون بهار و تابستان و پاییز و زمستان...
فصل بهار برای جوانی و سرزندگی، برای رسیدن به نقطه‏ی شکوفا شدن، سبز شدن، آزاد و رها شدن. هر چه از بهار می‏گذرد این جوان پخته‏تر و آن شکوفه رسیده‏تر می‏شود... به تابستان که می‏رسد او پر حرارت و گرم، پربار و سنگین می‏ماند. یک انسان کامل، در نهایت خویش، دیگران از او بهره می‏جویند و از کلام و حدیثش جان‏های خسته‏اشان را طراوتی می‏بخشند... میوه‏های تابستان ثمره‏ی شکوفه‏های بهاری است که هر چه آن شکوفه‏ها پرورده‏تر باشند عاقبتی چشیدنی‏تر دارند. انسان‏هایی هستند که از دور هم انسان را به خویش جذب می‏کنند، نیروی خارق‏العاده‏یی در اطراف آنان احساس می‏کنی. هر چقدر نزدیک‏تر می‏روی، آتشین‏تر می‏گردی. این همان گرمابخشی تابستان است... اگر بخواهی همیشه گرم باشی و پرمیوه، می‏شوی یک درخت پوسیده‏ی سوخته... باید تا آنگاه که بار داشتی، جان بچشانی و کم‏کم رنگ به رنگ شوی، کمی سردتر از بهار، کمی خیس‏تر... باران پاییزی، آتش تابستان را خاموش می‏کند. آتش که ممکن است خود آدمی را بسوزاند، آتشی که کم‏کم به آدمی تلقین می‏کند تو در اوجی، تو تمام و کمالی... این‏را که نمی‏گوید این یک دوره بود از چندین و چند دوری که باید بزنی! گم کردن حقیقت در اولین منزل‏گاه به مثل سال‏ها... آدمی باید جامه از تن به‏در کند و برهنه و خالی گردد، در سرمای پاییز چرا آخر؟! سخت است!!! جامه‏ی پادشاهی از تن انداختن و دلق درویشی به تن کردن. لباس‏های وصله پینه‏دارِ رنگ‏به‏رنگ.... اما کمی بیاییم از بالاتر بنگریم. وه، عجب شعبده‏ای، عجب بازی رنگی، چقدر زیبا و چقدر جان‏افزاست درخت پاییزی!!! خش‏خش برگ‏ها در زیر پای عابران. آن برگ‏های سبز و پر طراوت، اکنون خشک و زرد... این دیگر چه حکمتی است؟! شاید گفت‏شان این‏است که اگر حرکت نکنی، هر چقدر هم که سبز باشی اندیشه‏ات پلاسیده می‏گردد... هوا چقدر سرد شده، باران‏ها هم یخ زدند. اوووو نکند آن نم‏نمک سرد شدن هوا، آن افکندن لباس‏ها مقدمه‏ی آماده شدن تن برای تحمل این سردی و این یکرنگی‏ها بوده است. فصل زمستان، فصل خواب و سپیدی از راه می‏رسد. حال باید با تمام نداشته‏ها به کهف خویش رفت و تنهای تنها در کنار دیگران در خموشی و سکوتی یک‏پارچه اندیشید، خاک مرده‏تر می‏گردد و هوا سردتر و زمین یک‏رنگ‏تر... تا به امید و انتظار چرخشی دیگر، بهاری دیگر و آغازی دیگر ثانیه شماری کرد.


بهاران خجسته باد.



آسمان ::: یکشنبه 88/1/2::: ساعت 1:16 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: بهار، 4فصل، انسان، ارتباط، تابستان، پاییز، زمستان، معنا

آسمان پر از نفس فصلهای گرم و ابرها پر از ترنم باران است، به تماشای طبیعت زیبا بنشین که هر گوشه از آن قدرت لایتناهی الهی را به رخ بندگان می کشد و بدان که انسان زاده شده ای و جهان به بزرگی همت تو و قدمهای استوار تو بر خود می بالد.
بار امانتی به دوش می بری که از توان صخره و ستاره و در خت و هستی بیرون است.
آری تو به هیأت پر شکوه انسان زاده شده ای که توان شادمانه و غمگین شدن از آن توست.
پس در بهار طبیعت به نظاره رقص پروانه ها بنشین و دشواری وظیفه را از یاد مبر و ما نیز در آغاز سال نو امیدواریم با اقتدا به افکار صحیح و اراده ی والای انسانی، در زیر سایه ایــزد یکتـــای رحیم پیروز و سر بلند باشید.

1388

بهار عاشق بود و زمین معشوق.عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور .
زمین هر روز رازی از عشق به بهار میداد و میگفت: این راز را با هیچ کس در میان نگذار. نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت .رازها را که بر ملا کنی ،بر باد میرود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی. هر قطره باران و هر دانه هر دانه برف رازی.و رازها بی قرار برملا شدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما میگفت: هیچ مگو.که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ میخواهد. به فراخی عشق.
زمین میگفت:دم بر نیاورد آنقدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ شکوفه گیلاس .زمین میگفت :…..
زمستان سرد،زمستان سوز،زمستان سنگین و سالخورده و سخت.و بهار در همه زمستان صبوری آموخت . صبر و سکوت.و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماهها.چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها ،سخت. بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند .
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.و زمین میگفت:عاشقی این است که از شدت سرشاری سر ریز شوی و از شدت شوق هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آنوقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین میگفت : رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که فاش شوند.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب.و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت.آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب. و جهان حیرت کرد...



علی ::: چهارشنبه 87/12/28::: ساعت 12:32 صبح::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: بهار، زیبایی ها، رازهای تصاویر

طراح قالب
زرین
آسمان
متین
نازنین
>