سفارش تبلیغ
صبا
مدیر وبلاگ : علی
صفحه نخست ایمیل آرشیو

درباره



منوی وبلاگ


لوگوی وبلاگ من






نوشته های پیشین


آرشیو


پیوندهای روزانه


پیوندها


لوگوی دوستان



موسیقی وبلاگ


فهرست موضوعی


جستجو در وبلاگ


بازدیدهای وبلاگ


اشتراک در خبرنامه

HOME
زن کشاورزی بیمار شد،کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت از او خواست برای سلامتی همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت: صبر کنید!از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه ی بیماران دعا می کنید!
راهب گفت:من دارم برای همسرت دعا می کنم.
کشاورز گفت:اما برای همه دعا کردید،با این دعا ممکن است حال همسایه ام که مریض است،خوب بشود و من اصلا از او خوشم    نمی آید.
راهب گفت:تو چیزی از درمان نمیدانی،وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند،متحد می کنم،وقتی این دعاها با هم متحد شوند،چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.

دعاهای جدا جدا و منفرد،نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد!



نازنین ::: پنج شنبه 89/9/18::: ساعت 12:22 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی::

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت را (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
سردبیر میگه: آقا واقعاً باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : "این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: "این دومین بارته" بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگش را از کیف درآورد و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم : "چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیوونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت: "این بار اولت بود"


علی ::: جمعه 89/8/14::: ساعت 7:17 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی::

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


علی ::: پنج شنبه 89/8/6::: ساعت 10:4 صبح::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: زاهد، پند، ادعا

عاری از هر غم و اندوهی ؛ بی هیچ دغدغه ی ؛ با آسودگی خیال در کوچه پس کوچه های ذهن خود
چون نسیمی لحظه ها را بی هیچ شمارشی پشت سر گذاشته ؛ و زندگی را با عشق و امید سپری می کنی.
برای رسیدن به فرداهای شیرین ؛ رسیدن به رویاهای قشنگ زندگی برای ساختن ایند ه ی بهتر؛
برای ساختن بهترین ها و دوست داشتنی ترین ها ...
و در این گذر راه سبز و دل انگیز ؛ رودی زلال پراز عکس شمعدانی ها ؛
چون سفره ی رنگین در مقابل دیدگانت پهن میشود؛
حسی از شور و آرامش همراه بازمزمه های پرندگان؛سراسر وجودت را در بر می گیرد
حسی از جنس شبنم های صبحگاهی ؛ حسی از گلبرگ های لطیف بهاری؛ حسی از تازه ترین ها؛
وتو نیز همراه با لطیف ترین احساس ها ؛ با لطافت لحظه ها را می پیمایی
و همچنان پیش میروی ؛ میروی ؛ میروی تادر شبی مهتابی ؛به یاد زلالی رود شمعدانی ها می ایستی و به شب می نگری
به شبی که مهتاب دیگر نیست ؛ رود نیست؛ شمعدانی نیست؛
تنها خاطره ی از رودی زلال چون ستاره ی شب بر تو چشمک زده و سپس پشت ابرها از نظرها ناپدید میشود؛
و باز پیش میری بی آنکه به رودهای زلالی که در مقابل دیدگانت ایستاده اند توقف کنی
به کجا و تا به کی؟



نازنین ::: یکشنبه 89/7/11::: ساعت 8:11 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی::

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.


علی ::: چهارشنبه 89/7/7::: ساعت 8:16 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: عدالت، دروغ، وعده

عدالت فرهنگی به این معناست که آیا کارکرد فرهنگ در جامعه معطوف به ایجاد تعادل است یا خیر، گریز از ظلم ، تبعیض ، ناهنجاری ها و گرایش ، به حق و عدالت در فرهنگ جامعه وجود دارد یا نه ؟ آیا فرهنگ ما می تواند چنین کارکردی از خود نشان دهد ؟ اگر چنین است می توانیم ادعا کنیم ، فرهنگ عدالت را گسترش داده ایم ، توسعه فرهنگ عدالت خواهی می تواند یکی از کارکردهای فرهنگ محسوب می شود ، اما به طور ، عدالت فرهنگی به این معناست که امکانات حوزه فرهنگ عدالت عادلانه در جامعه توزیع شود ، یعنی همان گونه که حوزه سیاست و اقتصاد رشد می کند باید حوزه فرهنگ هم رشد کند ، به عبارتی رشد فرهنگ باید به صورت متوازن ، متعادل ومتناسب با نیازهای روز جامعه ، همراه با فعالیت های سیاست ، اجتماعی ، اقتصادی صورت گیرد . به نظر می رسد ، اول باید تمایزی بین فرهنگ عدالت و عدالت فرهنگی قائل شد و یا به عبارتی ، فرهنگ می تواند کارکردی در زمینه عدالت خواهی در جامعه داشته باشد ، یعنی فضای فرهنگی به نظمی باشد که بتواند عدالت خواهی و حق جویی را ترویج کند عدالت یکی از کارکردهای فرهنگ است ، و فرهنگ می تواند به استثناء ارزش هایی که ضامن توسعه عدالت در جامعه است ، ایفای نقش کند اما از نظر دیگر می توان بحث عدالت فرهنگی را مطرح کرد که این مقوله خود در دو دسته قابل بررسی است ، یکی این که ما در حوزه فرهنگ به صورت خاص شاهد توزیع و رشد هماهنگ کالاها ، نیازها ، پدیده ها و موضوعات فرهنگی باشیم یعنی ، توزیع هم در سطح ملی مناسب باشد و هم در سطح فصول مربوط به خودش مثلاً به همان اندازه که ما شاهد رشد حوزه هنر هستیم ، شاهد رشد حوزه فرهنگ هم باشیم ، به همان اندازه که شاهد رشد انتشار کتاب و روزنامه هستیم ، شاهد رشد انتشار تحقیقات هم باشیم ، و همچنین سایر حوزه های فرهنگ ، در واقع اگر نیازها و اعتبارات فرهنگی رشد و توزیع متناسب داشته باشد. شاهد عدالت فرهنگی هستیم ، شاخص های این موضوعات باید متوازن و متناسب رشد کند ، یعنی رشد فضایل ، اخلاقی، فضایل معنوی ، هنری، فرهنگ مکتوب و رسانه هایی مانند کتاب، سینما ، تئاتر، موسیقی، مطبوعات و تحقیق، همه و همه باید متناسب و مناسب با جامعه و خواست مردم انتشار پیدا کند. در عین حال که باید این توزیع متناسب در سطح ملی هم خود را نشان دهد، یعنی این که امکانات فرهنگی فقط بخش هایی از کشور را در بر نگیرد وجود یک کتابخانه در یک روستا باید به همان اندازه مورد توجه قرار گیرد که در یک بخش و یک شهر مورد توجه قرار می گیرد ، اگر ما یک کالای فرهنگی را بتوانیم به دست همه شهروندان و همه انسان هایی که در این کشور زندگی می کنند، برسانیم، شاهد نوعی عدالت فرهنگی خواهیم بود اما اگر دسترسی به این کالا ها و تولیدات یکسان نباشند، عدالت فرهنگی مورد تهدید واقع شده است در دسته دوم عدالت فرهنگی به این معنا ست که فرهنگ متناسب با رشد حوزه های سیاست، اقتصاد و امور دیگری رشد کند که اگر این اتفاق بیفتد ما به عدالت فرهنگ دست پیدا کرده ایم، یعنی فرهنگ یا شاخص های دیگر جامعه پیشرفت کرده و جایگاه و نقش خود را در تأثیرگذاری و تعالی جامعه به همراه داشته است، یکی از لوازم توسعه عدالت فرهنگی، ایجاد فضای امن فرهنگی در کشور است، فرهنگ زمانی می تواند توسعه رشد و گسترش پیدا کند و به تعالی جامعه کمک کند که از امنیت لازم برخوردار باشد، تلاش دولت و مجلسی که فرهنگی باشد هم در این است که با تصویب قوانین مورد نیاز، حمایت لازم را از امنیت فرهنگ داشته باشد تا در پناه این امنیت مؤلفان و پدید آورندگان کالا های فرهنگی عادلانه در جامعه حضور داشته باشند و منصفانه به نقد...



علی ::: چهارشنبه 89/2/8::: ساعت 4:0 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: عدالت فرهنگی

شهامت عظیمی می طلبد که دریابی، سرچشمه ی بدبختی و سیه روزی تو به این خاطر نیست که دیروز چه روی داده یا فردا چه اتفاقی قرار است رخ دهد یا در کودکی ات چه مرارتی متحمل شده ای. حتی این افکار هم نیستند که مسبب مشکل اند. این هم هویت شدن با خود فکر است که منشاء بدبختی ست. اگر بتوانی شاهد افکاری که برمی خیزند باشی، دیگر هیچ ناراحتی و شوربختی وجود نخواهد داشت. آنچه بر جای می ماند صلح، آرامش و آزادی ست.
افکار بدون دخالت و فاعلیت تو به خودی خود می آیند و می روند. مشکل قضیه اینجاست که تو به حفظ هویتت با افکار ادامه می دهی. تو افکارت را گرامی می داری و خودت را با آنها تعریف کرده و درگیرشان می شوی. سپس با سنجش افکارت سعی در یافتن آزادی داری و دائم در تقلایی تا از طریق تجزیه و تحلیل و قیاس، از چیزها سردرآوری.
تمام اینها فقط بیشتر تو را در چنبره ی ذهن نگه می دارند و از اینروست که افکار و احساسات برایت واقعی می نمایند و به تمامی بر تو مستولی شده و کنترلت را به دست می گیرند.
بنابراین تعلیم حقیقی آن نیست که به عنوان دانش در انباره ی ذهن بایگانی کرده یا با تکیه بر آن هویت خودت را تعیین کنی. تعلیم حقیقی این است که از تمام تعالیم خودت را رها کنی
نظاره گر و شاهد تمامی افکاری باش که در صفحه ی ذهنت پدیدار می شوند. از درگیر شدن با افکار بپرهیز و بگذار همه ی آنها بیایند و بروند.
این خودِ توجه است که درگاهی ست به سوی رهایی. اگرچه میان تنش و رهایی تفاوت است، اما فاصله ی چندانی نیست. شاید این فاصله به بهای توجه به جریان دم و بازدمی که اینک رخ می دهد، از میان برخیزد



::: شنبه 87/9/30::: ساعت 8:37 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: رهایی افکار تنش

من از احساس با تو بودن حرف میزنم
از حس نوازش گل
از حس دلتنگی شب در سپیده صبح
و تو
از جاودانگی عشق
در تاریکی ظلمت می گویی
از ستاره احساس
در دل آسمان
و من
از شرمساری دل در پیش چشمان خیس کودک زیر باران می گوییم
از چشمان خواب زده شبگردپیر
که دستان پینه بسته خود را با گرمای وجود خود گرم می کند
از حس کمرنگ بهار در کتاب عاشقی
در کوچه پس کوچه های شهر می گویم
از هیاهوی غریبی که در دلهای عاشق برجاست
از چشمان وحشت زده مردم این شهر
که هر صبح و شام نفس می کشن تا بتوانند کار کنند
از آدمهای بی احساسی که روحشان به تسخیر زندگی سخت ماشینی در آمده
و تو از چشمان مشتاق عاشق همیشه بیدار می گویی
از حس زیبای با هم بودن
از آرامش دل ها در سختی این روزگار
از نوازش روح در طلوع صبحگاه
و من و تو با هم برای رسیدن به طلوعی زیبا همراه می شویم
برای ساختن روزهای  دوست داشتنی با وجود تمامی سختی ها .. .


نازنین ::: دوشنبه 87/9/25::: ساعت 9:10 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی::

گاه لحظه های عجیب و باور نکردنی اتفاق می افته ؛ لحظه ی که با وجود تمامی شادیها و موفقیت ها حس می کنی شاد نیستی ، با وجود تمامی لبخندهایی که داری ته دلت لبخندی نداری ، با وجود تمامی نعمت های خوب و سعادتی که داری واقعا شاکر نیستی ، با وجود تمامی خوبی ها نمی تونی از لحظه هات استفاده لازم رو داشته باشی. اون وقته که دلت به اندازه تمامی لحظه ها و تمامی بودن ها نبودن رو با تمامی تار و پود وجودت حس میکنی ،با وجود تمامی خواسته های خوبی که برت واقعیت پیدا کرده طعم گس حسرت رو با شوری اشک حس می کنی ؛یه دلشوره ، یه حس موزیی ، عجیب که هیچ جوری از اون نمی تونی فرار کنی ، یه حسی که توان تحملش رو نداری...
و در اون لحظه هاس که از خدا آرامش میخوای، یه آرامش ابدی و همشگی که بتونی از لحظه های خوبی که در تمامی لحظه های زندگیت داری لذت ببری ،یه آرامش باقی و پایدار که با نم نم بارون طوفانی نشه ، یه آرامش جاودانه و پا بر جا برای شکر گذاری خالصانه از کسی که همه کست هست ، یه آرامش ابدی برای تمامی لحظه ها ، ساعت ها ؛ روزها ، ماها ، سالها ، قرنها...
و در این لحظه های دلتنگی وقتی با تمام وجود این آرامش رو خواستی بهش میرسی ،خیلی زودتر از اون چه که فکرش ر و کنی ، یه حس خوب و آروم ، یه حسی از آرامشی که در لحظه های دلتنگی خالصانه از خدا خواستی و حالااون آرامش رو با تمام وجود احساس می کنی ؛آرامشی که با وجود علامت سوال های بیشمار ذهنت با لبخندی شیرین بهش لبخند می نی ، ارامشی که هیچ نم نم بارونی و هیچ تگرگی اون رو به هم نمی تونه بزنه...



نازنین ::: چهارشنبه 87/9/20::: ساعت 8:24 عصر::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی::

آیا می‏توانید آن‏گونه که رابرت دنیا را تصویر کرد شما هم تصور کنید؟!
رابرت داینس زو   قهرمان مشهور  گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه  مبلغ زیادی پول برد. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی به سوی او دوید و با التماس و زاری گفت که فرزندش مریض است و برای درمان او هیچ پولی ندارد . قهرمان گلف بی درنگ تمام پول را به زن داد. یک هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت  که او ساده لوحی کرده و آن زن اصلا بچه مریضی نداشته که  هیچ حتی ازدواج هم نکرده است. رابرت با خوشحالی گفت پس خدا را شکر که  هیچ کودک مریض و در حال مرگی در کار نبوده است .

فکر کنم خیلی وقته که ما همدیگه رو درست نمی‏بینیم، درک نمی‏کنیم، کلامی از سر مهر به‏هم نمی‏زنیم... فکر کنم زمان ما اندک است و غافله‏اش بس شتابان می‏رود. شاید فردایی در کار نباشد و ما نیز هم... خیلی دوست دارم بدانم بعد از آن‏که رابرت پول‏هایش را بخشید چه چیزی به‏دست آورد؟ شما می‏دانید!!! حتماً می‏دانید.



آسمان ::: یکشنبه 87/9/17::: ساعت 5:51 صبح::: نظرات دیگران: نظر
کلمات کلیدی:: حکایت

   1   2   3   4   5   >>   >
طراح قالب
زرین
آسمان
متین
نازنین
>