<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آدمكها</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " آدمكها "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2008 09:06:51 GMT</lastBuildDate>
<author>علي</author>
<item>
<title>دنياي  ارتباطات...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/570453.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;زماني که کامپيوتر و به دنبال آن اينترنت به جامعه ايراني قدم نهاد به سرعت مورد اسقبال شهروندان قرار گرفت و همراه با اين استقبال در بيشتر روزنامه ها ، مجلات ،بر نامه هاي تلويزيوني و حتي خود سايت هاي اينترنتي سخن از خطرات احتمالي اين دنياي مجازي و به خصوص دنياي چت بود و توصيه هاي بسيار به خانواده ها در خصوص کنترل فرزندان خود در استفاده از اين دنياي جديد داده مي شد.توصيه هايي همچون اينکه کامپيوتر را در اطاق شخصي فرزندان خود قرار نداده و آن را در سالن پذيرايي و يا اطاق نشيمن جايي که خانواده به راحتي بتواند سايت ها و مسج هاي فرزندان خود را کنترل نمايد قرار دهيد و اين توصيه ها روز به روز بيشتر مي شد و&amp;nbsp; حتي مدتها بحث داغ محافل خبري در مورد اعتياد به اينترنت اين هيولاي قرن بود&lt;BR&gt;اما اينک مدتي است که ديگر از اينترنت به عنوان هيولاي ارتباطات کمتر گفته مي شود و به جاي بد گفتن از اين&amp;nbsp; نوع ارتباط از خانواده ها خواسته مي شود که به فرزندان خود طريقه استفاده از دنياي مجازي را آموزش دهند و به جاي کنترل هاي افراطي و گاه بي مورد توصيه هاي لازم را در خصوص برخورد با اين دنيا را همچون دنياي حقيقي به فرزندان خود بياموزند.&lt;BR&gt;ديگر هراس ها از اينترنت کمتر شده و شايد بتوان دليل آن را واقع بيني خانواده ها و آگاهي بيشتر نوجوانان و جوانان دانست.اما به يکباره چه مي شود که خانواده ها از ارتباط جديدي چون اينترنت دچار هول و هراس مي شوند و نسبت به رفتارها و اعمال ديگر فرزندان خود بي اعتنا مي باشند.&lt;BR&gt;دنيا در حال پيشرفت است و هر رروز نوعي جديد از امکانات و ارتباطات به جوامع بشري عرضه مي شود و در اين ميان مي توان به اس ام اس&lt;FONT color=#804040&gt; ( پيامک )&lt;/FONT&gt;اشاره کرد. نوعي جديد از ارتباط سهل و آسان&lt;FONT color=#804040&gt;(حدود 5 _6 سالي است که در ايران کاربرد دارد )&lt;/FONT&gt;که هيچ سخني در اين باره گفته نشده تنها سخني که بوده سخن از هزينه کم اين ارتباط بوده &lt;FONT color=#804040&gt;( البته اين هزينه نسبت به کشورهاي ديگر بسيار بالا بود و از ماه جاري نه تنها هزينه اين نوع ارتباط کمتر نشد بلکه بيشتر هم شد )&lt;/FONT&gt;هيچ کارشناسي در خصوص اعتياد به اس ام اس &lt;FONT color=#804040&gt;(در عيد نوروز امسال فقط در چند روز اول سال مبلع يک ميليارد و هفتصد و هشتاد ميليون تومان از ارسال اس ام اس&amp;nbsp; تبريک سال نونصيب مخابرات شد )&lt;/FONT&gt; و مضرات آن سخني نمي گويد&lt;BR&gt;آيا از اين ارتباط دنياي امروزي به درستي استفاده مي شود و نيازي به آموزش صحيح جهت استفاده از آن وجود ندارد ؛ آموزش استفاده از اين ارتباط هر روز بيشتر مي شود به جاي تماس تلفني با برنامه هاي راديويي و تلويزيوني ارسال تنها يک اس ام اس به جاي ارتباط کلامي از ارتباط نوشتاري به وفور استفاده کردن &lt;FONT color=#804040&gt;( گراهام بل تلاش نمود ارتباط کلامي را در بين انسانها در نقاط مختلف برقار کند غافل از آنکه روزي ارتباط نوشتاري به سادگي&amp;nbsp; تلاش او را کمرنگ خواهد ساخت )&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سخن در بد بودن اس ام اس نيست سخن در استفاده صحيح آن است که اين روزها&amp;nbsp; کمتر خانواده ي به&amp;nbsp; اس ام اس فرزندان خود توجهي داردو&amp;nbsp; اين ره که مي رود زنگ خطريست که اهميتي به آن داده نمي شود. سخن از دسترس بودن اين نوع ارتباط بدون اطلاع خانواده هاس &lt;FONT color=#804040&gt;( با وجود سيم کارت هاي اعتباري ؛ خانواده&amp;nbsp; ها حتي از شماره&amp;nbsp; تماس فرزندان خود اطلاعي ندارند چه برسد به نظارت آن )&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ما انسانها موفق شديم از طريق دستگاه هاي بسيار پيچيده با ساير كرات در كهكشانها ارتباط بر قرار كنيم ولي براي آشنا شدن با همسايه كه احتياج به دستگاه خاصي هم ندارد عاجزيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 12:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=570453</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/570453.htm</guid>
</item>

<item>
<title>ترس _ آبرو _ گناه</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/566437.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;در اين زنداني که براي خود مهيا کرده ايم به دنبال چه مي گرديم در اين حصاري که بين خود و واقعيت ها کشيده ايم به چه مي انديشيم ؛ بر روي دفتر خاطرات ديگران زشتي اعمال خود را به زيباي به تصوير&amp;nbsp; مي کشيم و از خود جز بدي خاطره اي بر جا نمي گذ اريم ؛ ديگر از بدي هراسي نداريم و در باغچه زندگي خود و ديگران بدي ها را پر نقش و نگارتر بر جا مي گذاريم و هر&amp;nbsp; روز با طلوع سپيده صبحگاهي با دنياي از انديشه هاي زشت&amp;nbsp; و کريه به طلوع خورشيد سلامي گرم مي کينم و محکم تر از روز قبل قدم بر روي نردبان ناپاکي ها مي گذاريم و به سوي شيطان انديشه ها با شادماني دست آشنايي تکان مي دهيم.&lt;BR&gt;در زندان امروزي دل ها؛ کمتر چهره اي را مي توان گرم و خواستني ديد چرا که شيطان نفسيات به راحتي چهره ها را سرد و منزجر کرده و به سادگي خودخواهي و بي ديني را بر روي دل هاي ساده و بي گناه رواج داده و شب ها در سينه اين قلب هاي بي گناه&amp;nbsp; بذر بي اعتقادي و گناه را مي کارد و چه مشتاقانه اين بي گناهان ديروز طرفدار بي چون و چراي نفس شيطاني خود مي شوند&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;BR&gt;و حال زمان اجر اي فرمان شيطان بي اعتقادي هاست زمان گوش به فرمان شدن شيطان سست عنصري هاست زمان زمان اجراي فرمان است پس بي هيچ سخني براي نابودي خود با شوقي فراوان قدمي ديگربر مي داريم.&lt;BR&gt;و حال تصميم مي گيريم&amp;nbsp;خطايي را مرتکب شويم تمام تلاش خود را مي کنيم که کسي از آن خبردار نشود و در خفا و به دور از چشمان کنجکاو ديگران با خيال راحت اعمال خود را به نحو احسنت انجام دهيم.و تنها نگراني مااز آن جهت است که کسي از نيت ناپاک ما&amp;nbsp; خبردار شود&amp;nbsp; و ازاين بابت احساس ترس مي کنيم ، ترس از به خطر&amp;nbsp; افتادن آبرويمان،&amp;nbsp; ترس ازآن جهت که ماهيت اصلي مابراي ديگران آشکار شود و با دانستن حقيقت ديگر&amp;nbsp; کسي آن احترام و عزت سابق را براي ما قائل نشود ؛ تنها به فکر اظهار نظر ديگران و قضاوت آنها درباره خود هستيم ؛ و به آبرو خود در نزد خدا و آگاهي او از عمل خود نمي انديشيم .مدتهاست که خدا را زياد برده ايم و آنچه براي ما اهميت به سزايي دارد فريب دادن خلق خداست.&lt;BR&gt;تنها ترسمان از رفتن آبروست ؛آبروي که خود به نيرنگ و ريا براي خود آراسته ايم&amp;nbsp;. &lt;BR&gt;هيچ نگراني بابت گناهمان به دل راه نمي دهيم ، هيچ هر اسي از رفتن آبرويمان در پيشگاه خداوند نداشته و آنچه خاطر ما را مکدر مي کند شرمساري نزد شيطان نفساني خود هستيم.&lt;BR&gt;کانت :در عالم دو چيز از همه زيباتراست :آسماني پرستاره و وجداني آسوده&amp;nbsp; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:18:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=566437</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/566437.htm</guid>
</item>

<item>
<title>دايره زندگي!!!</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/560127.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و به دايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جاي آن سنگ تصور کنم. او گفت: &quot; تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را در زندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه در دايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هاي ديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد، خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هايي که از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر دايره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسوولي. &lt;BR&gt;اين نخستين بار بود که دريافتم هر شخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را در جهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطع مي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.&lt;BR&gt;هرآن چه در درون خويش داريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دواير ديگر زندگي مرتبط مي باشد.&lt;BR&gt;اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي که توجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 14:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=560127</comments>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/560127.htm</guid>
</item>

<item>
<title>مادر...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/557969.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;مادر تو را دوست دارم و تو را مي پرستم.&lt;BR&gt;از روزي که پا به عر صه وجود گذارده ام نگاه پر مهرت و لبخند شيرينت حيات بخش زندگيم بود در قصه ها و حکايت ها همه جا از تو سخن مي گويند شاعران و بزرگان و نويسندگان همه از تو سخن مي گويند&lt;BR&gt;گاه مي گويند بهشت زير پاي توست و گاه مي گويند تو با يک دست گهواره کودک و با دست ديگر دنيا را تکان مي دهي&lt;BR&gt;آري مادر تو قادري با هدايت و ارشاد فرزندانت دنيائي را بهشت سازي و نسلي را اصلاح کني و جامعه را به عظمت برساني&lt;BR&gt;مادر&amp;nbsp; دنيا براي بزرگ داشت تو و تجليل از مقام آسمانيت روزي را به نام روز مادر اختصاص داده است و همه فرزندان براي قدرداني و احترام به مادران د ر تهيه و تدارکند&lt;BR&gt;من هم بر اي قدرداني از تو مکاني امن و ابدي يعني قلبم را به تو هديه مي کنم مدت ها است اين خانه را ( قلبم را ) صفا داده ام غبار نافرماني و گرد سرپيچي از دستو راتت را از در&amp;nbsp; و ديوار آن زدوده ام&lt;BR&gt;اکنون اين خانه چون آيينه اي شفاف و تابان است که در آن مهر تو ، عشق تو و اطاعت از اوامر تو در&amp;nbsp; آن منعکس مي شود .&lt;BR&gt;مادر&amp;nbsp; همانطوري که انتظار داري آرزومندم که در حال و آينده براي تو دختري عفيف ؛ پاکدامن ، منظم و وظيفه شناس بوده ، عملا نشان دهم که در&amp;nbsp; دامن مادري دانا و توانا چون تو پرورش يافته ام&lt;BR&gt;مادر جان بدان که هميشه دوستت دارم و تو را مي پرستم و با همه فرزندان يک دل و يک زبان مي گوييم هرگز نمير مادر.&lt;BR&gt;فرزند تو...&lt;BR&gt;مادر&amp;nbsp;تصميم گرفته ام آنقدر محترمت بشمارم که خودت بگوئي ديگر بس است ولي آيا آنطور که پروردگار مهربان در قرآن شريفش فرموده مي توانم حق خدمت به تو&amp;nbsp; را ادا کنم هرگز!&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 19:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=557969</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/557969.htm</guid>
</item>

<item>
<title>يادبود معلم شهيد</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/553723.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;CENTER&gt;&lt;EMBED src=http://www.youtube.com/v/Yz3T5xOFLcg&amp;amp;hl=en&amp;amp;autoplay=1 width=425 height=344 type=application/x-shockwave-flash&gt;&lt;/EMBED&gt; &lt;/CENTER&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 11:57:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=553723</comments>
 <dc:creator>آسمان</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/553723.htm</guid>
</item>

<item>
<title>فرشتگان معصوم...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/550375.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#804000&gt;اين روزهاي هواي شهر&amp;nbsp; چه غم انگيز شده&lt;BR&gt;از گريه کودکان زمين زشت و بي روح شده&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;با رسيدن فصل بهار و رخت بستن سر ما ، جواز ورود کودکان خردسال به خيابانها و مکان هاي عمومي صادر مي شود و به راحتي&amp;nbsp;مي توان اين فرشتگان معصوم را نظاره کرد ؛ اما در اين ميان ديدن کودکاني که اشک بر چشمانشان حلقه زده دل آدمي را به درد مي آورد ؛ صداي گريه کودکي که از مادر خود گيلاس مي خواهد و درجوابش مي شنود که در خانه گيلاس داريم و کودک اين بار با صداي بلندتر ي همراه با بغض مي گويد ولي من گيلاس خيلي دوست دارم(کاش مي شد باور کرد که اين مادر راست مي گويد)کودک ديگري پاهاي خود را به زمين مي کوبد و گوجه سبز مي خواهد و مادر&amp;nbsp;مي گويد اين ها نرسيده است ( کاش مي شد باور کرد که اين مادر&amp;nbsp; بهانه نمي آورد )کودکي ديگر&amp;nbsp;در&amp;nbsp;هنگام خريد از&amp;nbsp;پدرش بستني مي خواهد پدر به کودک خود نگاه مي کند و مي گويد مگر امروز بستني نخورده اي&amp;nbsp;و کودک با چشمان اشکبار مي گويد نه( کاش اين پدر&amp;nbsp; محدوديتي براي خر يد بستني نداشت ) اينها را در عرض چند دقيقه در همان ابتداي راه مي تواني ببيني و اگر توانستي قدم جلوتر بگذاري و به راه خود ادامه دهي.&lt;BR&gt;قضاوت با خودتان&lt;BR&gt;چه برسر&amp;nbsp;کودکان شهرمان مي آيد کودکاني که حسرت کمترين&amp;nbsp;داشته ها را دارند و چه دردي&amp;nbsp;را اين گونه پدران و مادران بر سينه دارند که براي&amp;nbsp; جگر گوشه خود حداقل ها را نمي توانند فراهم کنند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 14:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=550375</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/550375.htm</guid>
</item>

<item>
<title>يه دنيا مهربوني...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/545876.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;آن زماني که دلت به وسعت تمامي ستاره هاي آسمان مي گيرد و دلت مي خواهد تا خود سپيده صح بنشيني و باکسي درد و دل کني شايد کمي از غم دلت کاسته شود ، کسي که محر م رازت باشد و از آن با کسي سخن نگويد. کسي که کمي آرامت کند ، اما کسي را نمي يابي&lt;BR&gt;وقتي به تاريکي شب زل مي زني قطره هاي اشک&amp;nbsp; را ؛ روي گونه هاي خيس ات احساس مي کني و با تمام دلتنگي هايت با صدايي که از بغض و اشک مي لرزد صدايش مي کني.&lt;BR&gt;کسي که هميشه و همه جا همراهت هست اما تو ناديده اش مي گيري و حالا ، حالا که دلت به اندازه تمامي خوشي هايي که داشته اي گرفته يادش مي کني . &lt;BR&gt;آري همان خدايي که هميشه و در همه حال همراهت مي باشد ؛ همان خدايي که نگران حال توست و هميشه و در همه حال مراقب توست؛ و تو از او به اندازه تمام دنيا غافلي و هيچ سراغي از آن مهربان نمي گيري.&lt;BR&gt;خدايي که بيش از آنکه تو نيازت را بر زبان بياوري نيازت را پاسخ مي دهد.خدايي که هيچ توقعي از تو نداشته و فقط و فقط از تو مي خواهد که مراقب خود باشي ، خدايي که اگر از تو مي خواهد به سخنانش گوش فرا دهي فقط و فقط به اين دليل است که صلاح تو&amp;nbsp; را بهتر از خودت مي داند و قبل از آنکه بخواهي خطايي را مرتکب شوي و بعد پشيمان شوي به تو يادآور مي شود که با خطايت زماني درمانده نشوي.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#804000&gt;بازآ باز آ هر آنچه هستي باز آ&lt;BR&gt;گر کافر و گبر و بت پرستي باز آ&lt;BR&gt;اين درگه ما در گه نا اميدي نيست&lt;BR&gt;صد بار اگر توبه شکستي باز آ&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;خدايي که خوبي و مهرباني آن بي اندازه است و لحظه اي تنهايت نمي گذارد ؛ حتي اگر تو روزي صدبار دلش را بشکني و حتي به يادش نباشي او با تو همچنان مهربان خواهد بود و لحظه اي از تو غافل نخواهد شد&lt;BR&gt;آخر چرا با خدايي اين چنين مهربان نامهر باني مي کنيم و دل پر مهرش را مي شکنيم و با شرمساري به سراغش مي رويم.&lt;BR&gt;آخر چرا جواب محبتش رو اينگونه با بي مهر ي پاسخ مي دهيم. &lt;BR&gt;مگر جواب عشق نامهرباني ست؟ مگر جواب عاشق بي وفايست؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#804000&gt;پيش از آنکه بخوانند من پاسخ خواهم داد و پيش از آنکه سخن گويند من خواهم شنيد...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 16:28:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=545876</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/545876.htm</guid>
</item>

<item>
<title>تو را چه مي شود؟</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/541375.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;در اوج شاديها ؛ در شوري اشک دلتنتگي ها ؛ به دنبال گمگشده خود&amp;nbsp; به هر سو مي نگري .به دنبال دستي پر از مهر دوستي ؛و لباني هميشه خندان هر شب به ستار گان آسماني چشم مي دوزي که کدام يک ، در کدامين روز از آن&amp;nbsp; تو خواهد شد ؛ براي داشتنش روزها و شبها&amp;nbsp; فکر و خيال مي کني و چه روياهاي شيريني که براي&amp;nbsp; داشتنش در سر مي پروراني و هر ر وز را به اميد يافتنش با طلوع صبحگاهي آغاز مي کني و شب هنگام با نظاره آسمان&amp;nbsp; ؛ آزوهايت را تکرار مي کني.&lt;BR&gt;سر انجام در&amp;nbsp; نم نم باران ؛ صداي غريبه اي چون نواي دل انگيز دريا وسوسه زندگي را در دلت مي نوازد.&lt;BR&gt;و به خانه امن آرامش که هميشه آرزويش را داشتي مي رسي &lt;BR&gt;، به نقطه آرزوها ؛ به نقطه آرامش&amp;nbsp; لحظه ها ، به نقطه اي که براي داشتنش روزها تلاش کردي و براي انتخابش ماهها تحقيق و جستجو کردي و اينک به مراد دلت رسيدي...&lt;BR&gt;اما ، اما به جاي آرامش تنش ؛ به جاي لبخند اخم را مهمان دلت مي کني ؛ به جاي زندگي عذاب و ناراحتي را براي خود مهيا مي سازي&lt;BR&gt;به جاي نبض زندگي ، طپش اشک لحظه ها را مي شنوي و سراب آرزوهايت را نظاره گر مي شوي و واقعيت زندگي جز تلخي و مرگ روياها هيچ نيست. و شبها با فرياد سکوت به ستاره ها پشت مي کني و جز ترديد حسرت ها در&amp;nbsp; قلب خود هيچ نمي يابي.ديگر&amp;nbsp; صداي پاي باران اتفاق تازه اي را در&amp;nbsp; دلت بيدار نمي کند ؛ و بغضي خاموش وجودت را فرا مي گيرد...&lt;BR&gt;چه مي شود که به يکباره به سوگواري&amp;nbsp; ستاره خود مي نشيني و&amp;nbsp; حسرت به دل نظاره گر ديگران مي شوي ؛ چه مي شود که به سادگي لبخند را زياد مي بري و غم را در آشيانه اميد خود راه مي دهي؟&lt;BR&gt;مگر نه اينکه ستاره خود را با طيب خاطر از ميان ساير ستارگان انتخاب کرده و براي رسيدن به آن روزها تلاش کرده اي ؛ مگر نه اينکه آن ستاره&amp;nbsp; را با تمامي معيارهاي خود سنجيده اي و به بهترين بودن آن ايمان آورده اي؟ &lt;BR&gt;پس تو را چه شده که به جاي محبت خار بر دلش مي کاري و به جاي پنجره عشق و اميد دنيايي از تاريکي و ترس را به رويش مي گشايي؟ ...&lt;BR&gt;تو را چه مي شود که زندگي را به کام خود و ديگري تلخ مي کني؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#800040&gt;&amp;lt;**ادامه مطلب...**&amp;gt;&lt;/FONT&gt;و به جاي زمزمه ها و نجواي عاشقانه ؛به جاي همدلي و همراهي با همراه خود به سراغ ديگري رفته و با او از عشق و دلدادگي سخن مي گويي.&lt;BR&gt;مرداني که پايبندي به زندگي ؛ کانون&amp;nbsp; گرم خانواده و عشق و محبت به همسر خود ندارند مرداني که آنچه برايشان اهميت دارد در لحظه زندگي کردن است.&lt;BR&gt;در لحظه زندگي کردن آن گونه که خود مي خواهند نه آن گونه که صحيح مي باشد ؛ نه آن گونه که عرف و شرع مي گويد (بين همسران خود عدالت را برقرار کنيد .آيا به واقع عدالتي برقرار&amp;nbsp; مي شود؟) &lt;BR&gt;مرداني که نجابت همسر خود را بر لب طاقچه فراموشي رها کرده و به دنبال هوس خود مي روند ؛ همان مرداني که در منزل خود تنها سکوت را بر مي گزينند و به جاي دنيايي ازمحبت به خانواده خود ، سبدي از اخم و بد خلقي به همراه دارند در عوض به هر ساز انتخاب جديد خود (همسر جديد ) مي رقصند &lt;BR&gt;اما آيا به واقع همه تقصير ها متوجه اين گونه مردان مي باشد؟ آن خانم و يا دختري که بي رحمانه پاهاي سردش را بر روي آشيانه هاي گرم ديگري مي گذارد چگونه انسانيست؟&lt;BR&gt;زني که هم نوع خود را زير&amp;nbsp; پاهايش له مي کند ؛ آشيانه ديگري را ويران مي کند و خم به ابروي خود نمي آورد چگونه موجوديست؟&lt;BR&gt;آيا مي توان استدلال حقيرانه اين گونه افراد را که تنها به دنبال سر پناه مي باشند پذيرفت؟&lt;BR&gt;و يا آن دسته اي که وقيحانه مي گويند دوستش داشتم را باور کر د؟ (فکر کردن به زن و يا مرد متاهل گناه مي باشد )&lt;BR&gt;آيا مي توان پذير فت که فقر آنان را مجبور کر ده ؟؟ ( زماني که فقر از در وارد مي شود ايمان از پنجره خارج مي شود )&lt;BR&gt;تمامي اينها بهانه ايست براي اعمال اين گونه افراد.&lt;BR&gt;افرادي که به حق خود قانع نبوده و آنچه را که به ديگر ي تعلق دارد از آن خود مي دانند. افرادي که زندگي را همين دو روزه عمر مي دانند و از دانه هاي نفرتي که امر وز مي کارند خبر ندارنند و يا اگر خبر دارند آن را&amp;nbsp; مزاحي بيش نمي دانند&lt;BR&gt;بدانيم که دنيا تنها محل توقف چند روزه نيست . دنيا محل کاشت اعمالمان و برداشت آن هم در اين سرزمين خاکي و هم آن سرزمين ابديست&lt;BR&gt;در کانون خانوادهاي ما چه مي گذرد که دختري چشم به مردي دوخته که از آن ديگر يست، مر داني که چشمانشان به دنبال ناموس ديگريست.&lt;BR&gt;پدر و مادر&amp;nbsp; ديروز ، شماها کجا بوديد که امروز اينچنين فرزنداني را به ثمر رسانده ايد. &lt;BR&gt;واقعا من و شما در&amp;nbsp;ذهنمان چه ميگذر د و چه مي کنيم خدا مي داند براي هم دعا کنيم که خدا هميشه و همه حال همراهمان باشد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 13:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=541375</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/541375.htm</guid>
</item>

<item>
<title>زندگانى فاطمه زهرا سلام الله عليها ...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/536858.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;فاطمه (س) الگوست براى هه آنها ئى كه مى‏خواهند انسان باشند و در جنبه رشد و حركت در دستيابى به مقام و رتبت سر بر آسمان بسايند. اين امر از آن بابت است كه فاطمه (س) زنى جامع و در بردارنده همه كمالات و مقاماتى است كه آدمى مى‏تواند بدان دست پيدا كند .&lt;BR&gt;اوالگوى يك زن اسلامى و نمونه مكتب اسلام در رابطه با زنان است. الگوى كار است، الگوى&amp;nbsp; تلاش است الگوى هدفدارى است، الگوى صبر و استقامت است، الگوى عشق و پرستش معبود است. همه چيز و جودش شگفت‏انگيز است تكّون جنين او، ولادتش، رشدش، تلاش و كوشش و... و همه چيز فاطمه (س) درس‏آموز است: محبتش، خشمش، مبارزه‏اش، حق خواهيش، همسر داريش، تربيت فرزندانش، عبادتش، زهد و تقوايش...&lt;BR&gt;بدست آوردن آگاهى در نحوه زندگى و هدفدارى فاطمه (س) از كارهائى است كه درباره آن تلاش زيادى صورت نگرفته است و اگر هم باشد در حد بيان وضع خور و خواب و استراحت و گرسنگى و فقر اوست. ضرورتى است كه تصويرى داشته باشيم از ساده زيستى او، از اقناع و عزت نفس او، از فقر و اختيارش، از توجه او به دنيا بعنوان وسيله و از تلاشگرى فاطمه (س) كه مصداق كامل اين آيه قرآن: انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه. [3]&lt;BR&gt;او الگوست بدان خاطر كه در صحنه زندگى اين جهان را مدرسه، ميدان آن را ميدان كار و تلاش و هدفدارى و خود بعنوان قهرمان در اين ميدان قرار گرفته است. او دنيا را با همه وسعتش مدرسه و دارالتكميل ساخت و همه ساعات و دقايق آن را در كلاس آن هشيارانه گذراند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;lt;**ادامه مطلب...**&amp;gt; فاطمه (ص) آن بنده‏اى است كه در نزد خدا آبروئى عظيم و پردامنه پيدا مى‏كند. تا حدى كه خداى به رضاى فاطمه (س) خرسند و به غضب فاطمه (س) غضبناك مى‏شود، ان الله يرضى لرضاء فاطمة و يغضب لغضبها [70] و نمونه همين سخن در آثار ديگر روايات از اهل شيعه و سنت زياد بچشم مى‏خورد. [71]&lt;BR&gt;به امام صادق (ع) گفتند كه برخى اين حديث را باور ندارند - آيا قابل قبول است كه خداى از خشم فاطمه (س) بخشم آيد؟ امام فرمود چرا باور نمى‏داريد؟ آيا شما باور نداريد كه خداى از خشم بنده مؤمن بخشم مى‏آيد؟ فاطمه (س) نيز زنى با ايمان است و طبيعى است خداى از خشمش بخشم مى‏آيد.[72]&lt;BR&gt;فاطمه (س) در پيشگاه خدا و در سايه عبادت قرب و آبرو پيدا كرده و در مثال آبرومنديش اين بس كه براى او مائده‏اى آسمانى نازل مى‏شد آن هم، نه يكبار و دوبار، بلكه بصورتى مكرر. رسول خدا (ص) بهمراه على مرتضى بر او وارد شدند در حاليكه هر دو بمانند فاطمه (س) گرسنه بودند. ظرف غذائى گوارا در كنار او يافتند. پرسيدند أنّى لكِ هذا؟ اين غذا از كجا پديد آمد؟ پاسخ داد من عندالله - از جانب خدا. [73]&lt;BR&gt;هم چنين اين سخن از سلمان است كه گفت به هنگامى كه فاطمة (س) در مسجد قصد نفرين كردن كرد و غضبناك شد. ديدم ديوارهاى مسجد مى‏لرزد. و امام باقر (ع) فرمود به خدا سوگند اگر فاطمه (س) گيسو مى‏گشود و لب به نفرين باز مى‏كرد زمين اهل خود را فرو مى‏برد و يا عذاب بر مردم نازل مى‏شد و اين حقيقتى است كه پيامبر (ص) به فاطمه (س) فرمود: يا فاطمه ان اله عزوجل يغضب لغضبك و يرضى لرضاك [74].&lt;BR&gt;بخاظر آبرومنديش در پيشگاه خداوند فاطمه (س) داراى مقام شفاعت است، و اين سخنى است كه پيامبر درباره‏اش فرموده بود: جعل الله مهر فاطمة الزهراء شفاعة المذنبين من ام ابيها [75]خداوند مهر فاطمه زهرا (س) را شفاعت گنهكاران امت پدرش قرار داد. (البته بدان شرط كه لايق و در خور شفاعت گردند).&lt;BR&gt;امام باقر (ع) فرمود: در قيامت كنار آتش دوزخ، براى مادر ما فاطمه (ع) جايگاهى بلند است كه به منظور شفاعت و نجات دوستان مى‏ايستد و گنهكاران به دختر پيامبر پناه مى‏برند - و امام صادق (ع) هم در تأييد اين سخن فرمود معنى خير كثير همين است و او نفع بسيارى را بخاطر آبرومنديش در پيشگاه خدا متوجه امت مى‏سازد.&lt;BR&gt;در اين ادعا جاى تعجب و استبعادى نيست. خداوند اين چنين مى‏كند كه به بنده‏اى مقام عزت و شفاعت مى‏بخشد، بدون اينكه بنده‏اى را در آن امر مستقل و يا خود را در اين جنبه خلع يد كند. بر خلاف تصور گروهى كه آن را محال مى‏دانند اين دعوى مبناى قرآنى دارد بدينگونه كه: &lt;BR&gt;جانها بدست خداست (الله يتوفى الانفس حين موتها) [76] ولى آن را در اختيار فرشته مرگ قرار مى‏دهد بدون اينكه آن حق را از خود سلب كند (قل يتوفيكم ملك الموت اللذى و كل بكم [77] - در امر شفاعت (قل لله الشفاعة جميعا) [78].&lt;BR&gt;در عين حال به اين آيات توجه كنيد: من ذاللذى يشفع عنده الا باذنه [79] - ولا يشفعون الا لمن ارتضى. [80]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;او درس زندگى را عملاً از پدرى چون پيامبر آموخت و از مادرى چون خديجه. آن گاه كه خديجه از دنيا رفت پيامبر (ص) با سوده ازدواج كرد و سپس با ام سلمه - ولى امر سازندگى و رشد فاطمه (س) را خود بر عهده داشت و در تربيت، او را به مقامى رساند كه‏ام سلمه گويد به خدا قسم من دخترى با ادب‏تر و داناتر از فاطمه (س) نديده‏ام. [4]&lt;BR&gt;فاطمه (س) شرايط و كيفيت حيات را از پدر و مادرش ديده و مزده آنها را چشيده و نسبت به آن بينش يافته است. بدين نظر نيكو مى‏داند كه در جنبه‏هاى حيات فردى و اجتماعى، در جنگ و صلح، در فشار و آرامش، در فقر و غنا چگونه موضع بگيرد. بويژه كه رسول خدا (ص( مراقب است و ترك اولاى او را هم به او تذكر مى‏دهد و سعى دارد او را الگوى بى نقصى از مكتب خود بپروراند.&lt;BR&gt;پيامبر لمّ امور را به فاطمه (س) ياد مى‏دهد و فاطمه (س) با شمّ خاصى كه دارد از پيامبر (ص) درسها و نكته‏ها مى‏آموزد و بدين نظر فردى پخته و كار آزموده مى‏شود و بعدها خواهيم ديد كه در عين كمى سن هم چون قهرمانى سالخورده در برابر شرايط ناموزون جامعه مى‏ايستد و نيك مى‏داند چگونه مبارزه كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;آن روز كه زندگى مشترك خود را با على (ع) آغاز كرد باز هم بر اساس همان فلسفه آموخته از پدر، زندگى را ادامه داد. زندگى ساده و بى دغدغه‏اى را آغاز كردند كه به زيبائى همه صفاهاى روى زمين قيمت داشت. انديشه شان فراتر از حد زينت زندگى و تهيه ساز و برگ آن بود. وسايل و ابزارى تهيه كرده بودند بسيار ساده و محدود كه ما قبلاً در فصل مربوط به ازدواج آنها ليستى از آنها را ارائه كرده‏ايم .&lt;BR&gt;اصل را در زندگى مشترك وصول به فضايل و كسب ملكات مى‏دانستند نه آنچه را كه عامه مردم بدان سرگرمى و دلخوشى دارند. خداوند دعاى پيامبر را در حين رؤيت مهريه‏شان كه فرموده بود: خداوند زندگى رابهمه كسانى كه چنين ساده و آسان مى‏گيرند. مبارك گرداند، اجابت كرده بود. زيرا در كنار هم احساس خوشبختى و سعادت مى‏كردند و عمرى را در امن و آسايش فكرى نسبت به هم گذراندند .&lt;BR&gt;از آن گذشته چه ميمنت و مباركى از اين فراتر كه خانه‏شان خانه قدس باشد، فرزندان آنها، گلهاى سر سبد بوستان انسانى و در طريق هدايت بشر، مزارشان مطاف انسانهاى وارسته است .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;آرى، فاطمه (س) اين چنين بود كه فقدانش براى على (ع) و هم براى بشريت اشك و آه و ناله آورد. على (ع) آن مردى كه خورشيد گريه‏اش را نديده بود و در ميدان نبرد در برابر دريائى از دشمن هرگز نلرزيده بود، از شنيدن خبر مرگش لرزيد و در كنار جسدش و قبرش گريست &lt;BR&gt;سلام بر تو اى فاطمه (س) كه وارث پاكان و نيكانى، سلام بر چهره خاك آلودت، سلام بر سجاده اشك آلودت سلام بر گوهرهاى غلطان چشمان تو كه از خوف و خشيت الهى فرو مى‏ريخت، سلام بر دستهاى زخمين و پينه بسته‏ات سلام بر پيشانى به خاك عبادت آغشته‏تو، سلام بر صبورى و شكيبائيت.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پي نوشت :&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;زندگي نامه بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) . &lt;BR&gt;منبع : کتاب در مکتب فاطمه (س)&lt;BR&gt;نوشته : دکتر علي قائمي &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 11:55:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=536858</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/536858.htm</guid>
</item>

<item>
<title>قصر آرزوها</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/531053.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آرزوها هميشه جزيي از زندگي ما انسانها بودند، بعضي بزرگ و بعضي كوچيك، بعضي دور و بعضي نزديك. آرزوهايي كه بيشتر وقتها رسيدن به اونها تمام اميد به زندگي و دلخوشيهامون رو تشكيل ميده. گاهي اونقدر در يك آرزو&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و شوق برآورده شدنش فرو ميريم كه يادمون ميره هدف اصلي زندگيمون چيه! اونقدر به يك رويا و آرزو دلخوش ميشيم كه فكر مي كنيم رسيدن بهش ما رو به كمال خوشبختي ميرسونه و نرسيدن، به بدبختي و شكست !&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هر چند كه آرزوها و روياهايِ قشنگ خوبه، و هر چند كه انسان با اميد رسيدن به آرزوها و هدف هايش زندگي مي كنه، اما اين رو هم بايد بدونيم كه نبايد آرزوهامون تنها دليل و هدف زندگيمون باشند، چرا كه اگه اينطور باشه، بعد از اينكه به يكي از خواسته هاي بزرگمون ، كه مدتها شوق برآورده شدنش رو داشتيم، رسيديم،&amp;nbsp;به طور ناگهاني&amp;nbsp;و مايوس كننده&amp;nbsp;، دچار خلاء ميشيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خلاء در اينجا، يعني خالي شدن ناگهاني از اميد و آرزو...يه جور احساس افسردگي ، بي انگيزگي و پوچي...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;چقدر خوبه كه آرزوهاي زيبا داشته باشيم ، اما بهشون دلبسته نشيم و نگذاريم تمام بهونه ي زندگيمون بشن! كاش دلخوشيهامون چيزي خيلي فراتر از اين عناصر خاكي و فاني باشه، اونقدر كه نه از برآورده شدنشون مست و غوطه ور در شادي بشيم و نه به خاطر برآورده نشدنشون در ياس و ناميدي فرو بريم و زندگي رو از خودمون بگيريم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;زيباترين و آبي ترين&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;آرزوها ، تقديم به شما عزيزانم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 239px; HEIGHT: 273px&quot; height=583 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/23lo9xy.jpg&quot; width=363 align=center&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 01:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=531053</comments>
 <dc:creator>زر&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/531053.htm</guid>
</item>

<item>
<title>دنياي امروز ما</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/526010.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000 size=2&gt;در شهر ما چه مي‏گذرد.&lt;BR&gt;هر روز هزاران واقعه رخ مي‏دهد كه از آنها باخبر نمي‏شويم. خُب به ما ربطي هم نداره ، نه تاثيري بر روند روزانه ما دارن نه سودي و نفعي. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلاني از فلاني طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت يا پسر سيد كاظم رفت كربلا)&lt;BR&gt;حتي اتفاق‏هاي روزانه خودمون به دليل مشكلاتِ روزمره به آسوني فراموش مي‏شن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چي خوردي؟)&lt;BR&gt;اينها مهم نيستند ولي آيا همه‏ي اتفاق‏هايي كه دور و بر ما مي‏افته مي‏بينيم؟ مهم‏هاش رو نگه مي‏داريم بقيه‏اش پاك.&lt;BR&gt;تصميم گرفتم امروز يك‏كم چشم‏هامو باز كنم ، حواسم رو جمع كردم ، بسم الله گفتم و از خانه بيرون آمدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#800000 size=2&gt;&lt;STRONG&gt;از خونه كه اومدم بيرون اولين چيز كه ديدم درخت همسايه روبرويي بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسايه.&lt;BR&gt;همه‏ي اونه درخت بودند. چي! درخت چنار. همين؟ ، آره. اينها كه با هم فرق دارن پس چرا همه‏شون فقط يه اسم دارن!!؟ توي همين فكرها بودم كه از دور نوجوون ده دوازده ساله‏اي رو ديدم. باور نمي‏كردم ، سيگاري تو دستش بود و هرزگاهي پكي ميزد و داد مي‏زد &quot;نمکيه ، نون خوشکه داري بردار و بيار&quot;. نزديك‏تر شد صورت كثيف و آفتاب‏خورده‏اي داشت ، جاي چند زخم‏رو مي‏شد تو صورتش ديد ، كمي هم مي‏لنگيد. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع كرد به جستجو تا نشاني از اين كودكِ زخم خورده پيدا كنه. و پيدا كرد...&lt;BR&gt;يادتون هست وقتي بچه بودين ، مامان بابا مي‏بردنت بيرون ، وقتي يكي از همين بچه‏ها رو مي‏ديدي بِهِت مي‏گفتن : &quot;عزيزم ، نازنينم ، گُلَكُم اگه درس نخوني فردا مثل اين‏ها بايد تو خيابون‏ها بخواني...&quot;. و ما از ترس اون بچه ديوهاي کوچولو خوب مشق‏هامون رو مي‏نوشتيم و شب‏ها زود مي‏خوابيديم. ام حالا (همين امروز) فهميدم كه نه ، با تمام اشتباه‏ها و خطاها و بديهايي كه كردم مادر هنوز هم در آغوشم مي‏گيرد و پدر آنچه دارد در اختيارم مي‏گذارد. چه ساده باور داشتيم. تا امروز حتي نشاني از اين آواره‏گان نداشتم ، شايد اصلاً آنها نيز در خواب بوده‏اند(مثل چشمانم تازه بيدار شده‏اند و به كوچه آمده‏اند).&lt;BR&gt;در چند كوچه آنطرفتر هم پيرمردي (تقريباً هفتاد ساله‏) داشت به دنبال انگشتري افتاده&amp;nbsp;در لابه‏لاي آشغال‏ها مي‏گشت! قوطي و چند خرده آشغال را در كيسه‏اي كرد و بر پشتش گذاشت و رفت. به‏كجا؟ نمي‏دادنم ، فكر كنم انگشترش آنجا نبود شايد به سراغ سطلي ديگر رفته است.&lt;BR&gt;از جوان سي‏وپنج ساله نمكي يا جوانِ سي‏ ساله اسكاچ فروش يا پيرمرد گل‏فروش چيزي نديدم.&lt;BR&gt;بگذاريد... تصويرهاي مبهمي از پيش چشمان جستجوگرم مي‏گذرد ، بي‏هيچ كلام و گفت و شنودي.&lt;BR&gt;داره يادم مياد. هفته‏ي قبل...&lt;BR&gt;پسرك دفتر مشقي پهن كرده بر زير نور چراغِ شهر. گه‏گاه سري بلند كرده و مي‏گويد &quot;آقا خانم وزنم(ترازو) دقيقه ، تو رو خدا ، هر چي خواستين بدين(بدهيد)&quot;. اما آنقدر مست بودم و در خود كه گويي آن لحظه نديدمش. يا آن پيرمرد عليل ، كه بسختي مي‏خواست از عرض خيابان بگذرد. و يا اين پيرِ كورِ فلوت‏زنِ تنها (نه ، خداي من ، چند سال پيش نيز او را ديده بودم ، خانومش زير بغلش را مي‏گرفت) چه خوب مي‏نوازد ، سال‏ها بود صدايي به اين آشنايي نشنيده‏بودم.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000 size=2&gt;&lt;STRONG&gt;ميليون‏ها ميليون چشم هر روز شايد هزاران هزار كودك و پيرمرد و بيوه‏زناني هستند كه در التماس يك نگاه مهربانند ، ولي افسوس. واي بر ما.&lt;BR&gt;ذهن بمحض ديدن چرتكه خويش را برداشته و با چند ضرب و تقسيم و جمع مي‏گويدت درآمد آنها بيش از توست ، نگاهشان مكن. چرا خودت آبميوه‏اي نخوري كه هم برات مفيده و هم ضروري ، اگه به اين چيزي بدي ميگه يارو شوت بود. اونم كه خرج اعتيادشه ، اينم كه جوونه ، فلاني ادا در ميارده هيچ مرگيش نيست. به همين روال&amp;nbsp;هيچ&amp;nbsp;ريالي از كيسه خرج نشد.(ايول هوشِ فعالِ من)&lt;BR&gt;آيا هيچ نگاه معصومي را ديده‏ايم يا دستي بر سر يتيمي دردمند كشيده‏ايم؟ ، آيا انسانيت همين است كه ماييم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 03:34:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=526010</comments>
 <dc:creator>آسمان</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/526010.htm</guid>
</item>

<item>
<title>بياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/519721.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداي خمپاره اي نبود. نخلستان هايش صداي چرخ هاي تانک را تا آن روز نشنيده بود، تا شهريور ماه 59 که خرمشهر، خونين شهر شد. پس از گذشت روزهاي تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد 1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل هاي سوخته، نخل هاي بي سر...&amp;nbsp; &lt;BR&gt;سوم خرداد يك حماسه ملي است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه هاي دفاع نبود، نه حماسه آن پيروزي&amp;nbsp; تحقق مي يافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پيروزي. لذا به حق مي توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمي در همه صحنه هاست.&lt;BR&gt;مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.&lt;BR&gt;خرمشهر از همان آغاز، خونين‌شهر شده بود. خرمشهر خونين ‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. &lt;BR&gt;اما راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است؛ و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار بسيار شيرين‌تر است&lt;BR&gt;وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند&lt;BR&gt;كربلا مقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.razerastgari.blogfa.com/post-31.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080 size=2&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.razerastgari.blogfa.com/post-31.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080 size=2&gt;دانلودکتاب خاطرات شهيدان چمران و باکري و ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.com/Literature_Art/GodlyPeople/PhotoGallery/War/Jihad/2006/5/23/17600.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080 size=2&gt;گالري عکس فتح خرمشهر (2)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Literature_Art/GodlyPeople/BattlefieldCulture/BookIntroduction/2004/7/20/7532.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080 size=2&gt;خرمشهر،كو جهان آرا&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 15:28:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=519721</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/519721.htm</guid>
</item>

<item>
<title>چگونه با کلامتان سعادت يا مصيبت را به سوي خود  فر ا خوانده ايد؟</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/515632.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;ذهن نيمه هشيار ؛ ذره اي حس شوخ طبعي ندارد. مر دم به گونه اي مخرب درباره خود شوخي مي کنند و ذهن نيمه هشيار نيز آن را جدي مي گيرد به محض اينکه سخن مي گوييد تصويري ذهني ايجاد مي کنيد که بر ذهن نيمه هشيار اثر&amp;nbsp; مي گذارد و آنگاه آن تصوير در بر ون جلوه گر مي شود و عينيت مي يابد .&lt;BR&gt;انسان با خبر از نفوذ کلام ؛ در گفتار خود دقت بسيار به خرج مي دهد .زيرا کافي است مر اقب واکنش کلام خود باشد تا بداند که بي ثمر&amp;nbsp; نخواهد گشت .مردماني که به هنگام خشم يا نفرت سخن مي گويند بزگترين خطا را مرتکب مي شوند .زيرا کلامشان عواقبي سخت ناخوشايند خواهد داشت.به دليل نفوذ طيف يا قدرت تموجي کلام ؛ هر آنچه بر&amp;nbsp; زبان آور يد همان را به خود فرا مي خوانيد .مردماني که مدام از بيماري سخن مي گويند بيماري را به سوي خود مي کشانند.&lt;BR&gt;انزجار و ناشکيبايي ؛ قدرت آدمي ر ا از چنگ او مي ر بايد . بايد در کوي و برزن اين علائم را به ديوارها بچسبانيم که ( مر اقب انديشه هايت باش ) ( مر اقب کلامت باش )&lt;BR&gt;پس اکنون بياييد در هدايت اين نيروي پوياي درون خود دقق باشيم.باشد تا آن را براي شفا بخشيدن و برکت طلبيدن هدايت کنيم .چون نفحه اين تموج به صورت امواج خيرخواه براي تمام جهان به پيش مي&amp;nbsp; رود.و هر چند انديشه خاموش است ؛ اما نيرويي عظيم دارد.قدرتي که در خيرخواهي تان نهفته است ؛ هر چه مانع را از سر راهتان مي روبد و مراد&amp;nbsp; دلتان ر&amp;nbsp; به شما مي دهد. &lt;BR&gt;هميشه نمي توانيد انديشه هايتان ر ا مهار کنيد ؛ اما کلام خود را که مي توانيد در کف اختيار بگيريد.و سرانجام کلام بر&amp;nbsp; ذهن نيمه هشيار اثر مي گذارد و پيروز مي شود...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پي نوشت1 :&lt;/FONT&gt;بر گرفته از کتاب&amp;nbsp; نفوذ کلام اثر فلورانس اسکاول شين&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 13:24:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=515632</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/515632.htm</guid>
</item>

<item>
<title>آسمان...</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/509908.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;امشب آسمان حالي دگر دارد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر احوال زمينيان نظر دارد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دل آسمان براي زمين غصه ها دارد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از گرسنگي کودک همسايه تا صبح مي بارد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;آسمان از احوال زمينيان دگرگون است&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از نامهرباني آدميان ؛ عرق شرم بر چهره مهتاب است&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دست سرد زمين آسمان را غصه دار کرد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نيرنگ در زمين ؛ چهره ها رابي روح کرد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نجابت دختر زمين را غبار مه گر فته&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;دست نوازشگر از زمين پر چيده شده&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مهر مادري در&amp;nbsp; قصه هاست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در آسمان هفتم پيش خداست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نقل کار زمين نامرديست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خيانت به خود و عشق پاک زندگيست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آدميت زيادها نيست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;هر چه هست يک مشت سکه و باز دلتنگيست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; غبار سنگدلي بر زمين نشست&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;آسمان با تمام پاکيش ؛ از غصه زمين شکست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 15:01:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=509908</comments>
 <dc:creator>نازن&amp;#1740;ن</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/509908.htm</guid>
</item>

<item>
<title>عجايب</title>
<link>http://ecom.ParsiBlog.com/504287.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;&quot;&gt;بي شک مردمان عجيبي هستيم!&lt;BR&gt;عجايبي بسيار كه گفتنشون سخته و طولاني كه البته عجيبه هنوز نميتونيم حرفمون راحت و بي پي نوشت بگيم.عجيبه كه اينقدر زود حتي از&amp;nbsp;برخي ديگراز&amp;nbsp;آزادي هاي شهروندي كه داشتيم هم محروم شديم.حرف زدن ممنوع!&lt;BR&gt;از يک طرف عرب ستيز ترين ملت گيتي هستيم و از طرف ديگر گذرنامه هاي تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ي عربي در جواني و عربستان در کهنسالي ! &lt;BR&gt;از آن طرف دم زدن از وطن پرستي و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از اين طرف به سختي توان جمع کردن يک ميليون امضا براي جلوگيري از تغيير نام خليج فارس را داريم در همان حال که به راحتي نيم ميليون پيامک در يک ساعت براي عادل فردوسي پور و برنامه اش مي فرستيم !عجيبه كه برخي در ظاهر سينه ميزنن و در كنارش مراجع دين رو خارج شده از دين خطاب ميكنن. اي برادر توکل کن و تحمل .فعلا سه سال گذشته.بايد عجيب تر هم بشيم.از يك طرف درگير اوضاع بحراني اقتصاد ملت و امور كشور هستيم از طرفي دكتر براي چندمين بار ميگويد دولت را امام عصر(عج) اداره ميكند.عجيب نيست امام عصر(عج)مافيا را افشا نميكند؟ ايا ميتوان گفت امام عصر(عج)در مقابل اينهمه برنامه ريزي هاي غلط در اداره كشورنميتواند ايستادگي كند؟اماما شرمنده ايم.دكتر جان چقدر عجيبي كه بازهم عجيب سخن گفتي.چرخه ي روزگار چقدر عجيبست كه در مقابل اينهمه عجايب خاص هنوز به حركتش ادامه ميده و صداشم در نمياد.............&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;&quot;&gt;بشنو از ني چون حکايت مي کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از گراني ها شکايت مي کند&lt;BR&gt;چون زبان بنده را ببريده اند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بال پرواز مرا هم چيده اند&lt;BR&gt;سکه خواهم کيسه کيسه بي شمار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا گراني را کنم شايد مهار&lt;BR&gt;من به هر بيچاره اي گريان شدم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يار بي چيزان و درويشان شدم&lt;BR&gt;هان چه بايد کرد ما را زور نيست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حاضريم از بهر مردن گور نيست&lt;BR&gt;مرگ ما نزديک اما دور نيست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کس به فکر اين تن رنجور نيست&lt;BR&gt;آتش فقر است کاندر ري فتاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زآه مظلومان ترک در پي فتاد&lt;BR&gt;چون گراني درد جانسوزي که ديد؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهر بي چيزان چنين روزي که ديد؟&lt;BR&gt;هان تورم ديده ها خون مي کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عاقلان را پاک مجنون مي کند&lt;BR&gt;پول نفت آور به سفره دير شد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرد مستضعف ز جانش سير شد&lt;BR&gt;جمله مي باشند اندر فکر نام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کس نمي باشد به فکر اين غلام&lt;BR&gt;کيسء سودا گران گر پر نشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نان برخي هم ولي آجر نشد&lt;BR&gt;چون وکيلان هر کسي چالاک شد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بي کوپن ، بنزين درون باک شد&lt;BR&gt;غم مخور اي ملت والاي ما&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نفت مي باشد به زير پاي ما&lt;BR&gt;اي که گشته مايهء افسوس ما&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; غرب و شرق آيند بر پابوس ما&lt;BR&gt;نفت را باشد هزاران عاشقا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مي کند هر صامتي را ناطقا&lt;BR&gt;گر من اين حرف و سخن نا گفتمي&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شب ز اندوه درون نا خفتمي&lt;BR&gt;هر که از ملت شود اکنون جدا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مي شود رسوا به نزديک خدا&lt;BR&gt;چون که دلها لخته لخته خون بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لاجرم اين گفته آتشگون بود&lt;BR&gt;گوش هرکس محرم اين راز نيست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جز دل شوريده کس جانباز نيست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i28.tinypic.com/28sppgg.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 01:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=504287</comments>
 <dc:creator>علي</dc:creator>
<guid>http://ecom.ParsiBlog.com/504287.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

