<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://ecom.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">آدمكها</title>
	<link href="http://ecom.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 17 May 2012 15:31:35 GMT</updated>
	<author><name>علي</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/253/%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%87%d8%a7/</id>
<updated>Wed, 11 Apr 2012 20:33:00 GMT</updated>
<title type="text">توانايي ايراني ها</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;فقط يه ايراني ميتونه وقتي ميره مهموني فوري از صاحبخانه بپرسه اينجا متري چند ؟&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه هر چيزي که ميوفته رو زمين با يک فوت ضد عفوني&amp;zwnj; کنه !&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازيک سال بعد از مهاجرتش به يه کشور ديگه، زبان ياد بگيره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه جلد بستني که هيچي توش نداره رو ليس بزنه ولي بعد وقتي مهموني تموم ميشه همينطوري ديس ديس غذا بريزه تو سطل اشغال!!!- فقط يه ايراني ميتونه با وجود اين همه نداري و بيکاري و تورم, وقتي مهمون واسش مياد سعي کنه بهترين پذيرايي کنه و بهترين غذارو بزاره واسه مهمونش تا يه وقت جلوش شرمنده نشه.&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچي ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگي ساعت چنده؟ موبايلشو در بياره و ساعت رو اعلام کنه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه طوري از بهشت و جهنم و حيات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور ليدره و هفته اي دوبار ميره!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه يکي رو که هيچ دخلي به فوتبال نداره از رئيس ستاد سوخت بذاره مديرعامل يه باشگاه ورزشي!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه اسم فيلمارو با شخصيت اصليش صدا کنه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه تو لاين سرعت پنچرگيري کنه !!!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه شبا که واسه دستشويي رفتن بيدار ميشه سر راه در يخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه ماشين کولر دار ســوار بشــه ولي خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه با پاکت هاي خالي سانديس واسه خودش ساک دستي درست کنه!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاريخ و مردم و آب و هواي کشورش تعريف کنه که خارجيه واسش سوال پيش بياد که پس چرا اومدي اينجا؟!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني مي تونه با هزار بدبختي کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمي خواد بري!&lt;br /&gt;- فقط يه منشي ايروني ميتونه خودشو از دکتر بيشتر بگيره!&lt;br /&gt;- فقط يه ايراني ميتونه وقتي پشـــت فرمـــونه به پيـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتي پيـــاده ميره جايي، به راننــــــده ها فحـــش بده!&lt;br /&gt;فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعي خودش فقط در صف نانوايي و تاکسي دفاع کنه!!! نظر شما چيه؟ آيا واقعا نظر ما درسته يا غلط؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/253/%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%87%d8%a7/" title="توانايي ايراني ها" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/252/%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86+%d8%af%d9%8a%d9%88%d8%a7%d8%b1!!!/</id>
<updated>Fri, 06 Apr 2012 13:08:00 GMT</updated>
<title type="text">زندان بدون ديوار!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بعد از جنگ آمريکا با کره، ژنرال ويليام ماير که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمريکا منصوب شد، يکي از پيچيده ترين موارد تاريخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار ميداد. &lt;br /&gt;حدود 1000 نفر از نظاميان آمريکايي در کره، در اردوگاهي زنداني شده بودند که از استانداردهاي بين المللي برخوردار بود. زندان با تعريف متعارف تقريباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور يافت ميشد.از هيچيک از تکنيکهاي متداول شکنجه استفاده نميشد. &lt;br /&gt;اما بيشترين آمار مرگ زندانيان در اين اردوگاه گزارش شده بود. زندانيان به مرگ طبيعي مي مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نميکردند. بسياري از آنها شب مي خوابيدند و صبح ديگر بيدار نمي شدند. آنهايي که مانده بودند احترام درجات نظامي را ميان خود رعايت نمي کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستي مي ريختند. &lt;br /&gt;دليل اين رويداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ويليام ماير نتيجه تحقيقات خود را به اين شرح ارائه کرد: &lt;br /&gt;&amp;laquo;در اين اردوگاه، فقط نامه هايي که حاوي خبرهاي بد بودند به دست زندانيان رسيده مي شد. نامه هاي مثبت و اميدبخش تحويل نمي شدند. &lt;br /&gt;هر روز از زندانيان ميخواستند در مقابل جمع، خاطره يکي از مواردي که به دوستان خود خيانت کرده اند، يا مي توانستند خدمتي بکنند و نکرده اند را تعريف کنند.&lt;br /&gt;هر کس که جاسوسي ساير زندانيان را مي کرد، سيگار جايزه مي گرفت. اما کسي که در موردش جاسوسي شده بود هيچ نوع تنبيهي نمي شد. همه به جاسوسي براي دريافت جايزه (که خطري هم براي دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند&amp;raquo;. &lt;br /&gt;تحقيقات نشان داد که اين سه تکنيک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است. &lt;br /&gt;با دريافت خبرهاي منتخب (فقط منفي) اميد از بين مي رفت. &lt;br /&gt;با جاسوسي، عزت نفس زندانيان تخريب مي شد و خود را انساني پست مي يافتند. &lt;br /&gt;با تعريف خيانت ها، اعتبار آنها نزد همگروهي ها از بين مي رفت. &lt;br /&gt;و اين هر سه براي پايان يافتن انگيزه زندگي، و مرگ هاي خاموش کافي بود. &lt;br /&gt;اين سبک شکنجه، شکنجه خاموش ناميده مي شود.&lt;br /&gt;اين روزها همه فقط خبرهاي بد مي شنوند شما چطور؟ &lt;br /&gt;اين روزها هيچ کس به فکر عزت نفس نيست شما چطور؟ &lt;br /&gt;اين روزها همه در فکر زيرآب زدن بقيه هستند شما چطور؟&lt;br /&gt;اين روزها همه احساس مي کنند در زنداني بدون ديوار دوران بي پايان محکوميت خود را مي گذرانند شما چطور!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/252/%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86+%d8%af%d9%8a%d9%88%d8%a7%d8%b1!!!/" title="زندان بدون ديوار!!!" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/251/%d8%a8%d9%84%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%b1%d9%81/</id>
<updated>Tue, 06 Mar 2012 08:26:00 GMT</updated>
<title type="text">بلاي تعارف</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;روزي روزگاري، پيرزن فقيري توي زباله&amp;zwnj;ها دنبال چيزي براي خوردن مي&amp;zwnj;گشت که چشمش به چراغي قديمي افتاد آن را برداشت و رويش دست کشيد.مي&amp;zwnj;خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و ديد که چند قدم آن طرف&amp;zwnj;تر، غول بزرگي ظاهر شد. غول فوري تعظيم کرد و گفت: نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه&amp;zwnj;هاي جوراجوري که برايم ساخته&amp;zwnj;اند، را نشنيده&amp;zwnj;اي؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدني برايت برآورده کنم، اما يادت باشد که فقط يک آرزو!&lt;br /&gt;پيرزن که به دليل اين خوش اقبالي توي پوستش نمي&amp;zwnj;گنجيد، از جا پريد و با خوشحالي گفت: الهي فدات شم مادر! &lt;br /&gt;اما هنوز جمله بعدي را نگفته بود که فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد. &lt;br /&gt;و مرگ او درس عبرتي شد براي آنها که زيادي تعارف مي&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/251/%d8%a8%d9%84%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%b1%d9%81/" title="بلاي تعارف" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/250/%d8%a8%da%86%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%81%d9%8a%d8%af/</id>
<updated>Mon, 20 Feb 2012 10:12:00 GMT</updated>
<title type="text">بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ديشب داشتيم با يکي از دوستان راجب انتخابات و به کي راي دادن و آيا شرکت کردن و راجب کارايي و کيفيت کانديدهاي مجلس صحبت ميکرديم چشممون خورد به يک مطلب که بنظرم جالب اومد و بد نيست شماهم بخونيد.جزو درد هاي اجتماعي جامعه است مسائلي که شايد امروز به چشم هم نياد اما شايد درد خيلي ها باشه و حرف دل بعضي ها که گير کردن بين دو نسل...&lt;br /&gt;ما بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد بوديم &lt;br /&gt;کارتونهايي که بچه يتيم ها قهرمانهايش بودند&lt;br /&gt;ما پولهايمان را مي ريختيم توي قلک هاي نارنجکي و مي فرستاديم جبهه &lt;br /&gt;دهه هاي فجر مدرسه هايمان را تزئين مي کرديم &lt;br /&gt;توي روزنامه ديواري هايمان امام را دوست داشتيم &lt;br /&gt;آدمهاي لباس سبز ريش بلند قهرمان هايمان بودند &lt;br /&gt;آنروزها هيچکدامشان شکمهاي قلمبه نداشتند &lt;br /&gt;و عراقي هاي شکم قلمبه را که مي کشتند توي سينما برايشان سوت مي زديم &lt;br /&gt;شهيد که مي آوردند زار زار گريه مي کرديم &lt;br /&gt;اسرا که برگشتند شاد شاد خنديديم &lt;br /&gt;ما از آژير قرمز مي ترسيديم &lt;br /&gt;ما به شيشه خانه هايمان نوار چسب مي زديم از ترس شکستن ديوار صوتي &lt;br /&gt;ما توي زير زمين مي خوابيديم از ترس موشک هاي صدام &lt;br /&gt;ما چيپس نداشتيم که بخوريم &lt;br /&gt;حتي آتاري نداشتيم که بازي کنيم &lt;br /&gt;ما ويديو نداشتيم &lt;br /&gt;ما ماهواره نداشتيم &lt;br /&gt;ما را رستوران نمي بردند که بدانيم جوجه کباب چه شکلي است &lt;br /&gt;ما خيلي قانع بوديم به خدا &lt;br /&gt;صحنه دارترين تصاوير عمرمان عکس خانم هاي ميني ژوب پوشيده بود توي مجله هاي قديمي &lt;br /&gt;يا زناني که موهايشان باز بود توي کتاب هاي آموزش A.B.C.D &lt;br /&gt;زنهاي فيلمهاي تلوزيون ما توي خواب هم روسري سرشان مي کردند &lt;br /&gt;حتي توي کتابهاي علوممان هم با حجاب بودند&lt;br /&gt;ما فکر مي کرديم بابا مامان هايمان ما را با دعا کردن به دنيا آورده اند &lt;br /&gt;عاشق که مي شديم رويا مي بافتيم &lt;br /&gt;موبايل نداشتيم که اس ام اس بدهيم &lt;br /&gt;جرات نداشتيم شماره بدهيم مبادا گوشي را بابا هايمان بردارند &lt;br /&gt;ما خودمان خودمان را شناختيم &lt;br /&gt;بدنمان را &lt;br /&gt;جنسيتمان را يواشکي و در گوشي آموختيم &lt;br /&gt;هيچکس يادمان نداد&lt;br /&gt;و حالا گير افتاده ايم بين دو نسل &lt;br /&gt;نسلي که عشق و حال هايشان را توي شهر نو ها و کاباره هاي لاله زار کرده بودند &lt;br /&gt;و نسلي که دارد با فارسي وان و من و تو و ايکس باکس و فيس بوک بزرگ مي شوند &lt;br /&gt;و هيچکدامشان مارا نمي شناسند و نمي فهمند...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/250/%d8%a8%da%86%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%81%d9%8a%d8%af/" title="بچه هاي کارتون هاي سياه و سفيد" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/249/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa+%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a8%d8%af%d9%8a%d8%af/</id>
<updated>Sat, 18 Feb 2012 10:58:00 GMT</updated>
<title type="text">درست راي بديد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دو گدا در خياباني نزديک واتيکان کنار هم نشسته بودند. يکي صليب گذاشته بود و ديگري ستاره داوود.... مردم زيادي که از آنجا رد مي شدند، به هر دو نگاه مي کردند و فقط در کلاه اوني که پشت صليب نشسته بود پول مي انداختند.&lt;br /&gt;کشيشي از آنجا مي گذشت، مدتي ايستاد و ديد که مردم فقط به گدايي که صليب دارد پول مي دهند و هيچ کس به گداي پشت ستاره داوود چيزي نمي دهد. جلو رفت و گفت: رفيق بيچاره من، متوجه نيستي؟ اينجا مرکز مذهب کاتوليک است. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتي پول نمي دهند، به خصوص که درست نشستي کنار يه گداي ديگري که صليب دارد. در واقع از روي لجبازي هم که باشد مردم به اون يکي پول ميدهند نه تو.&lt;br /&gt;گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي کشيش رو کرد به گداي پشت صليب و گفت: هي &quot;موشه&quot; نگاه کن کي اومده به ما بازاريابي ياد بده؟ مراقب باشيد براي لجبازي با يکي، سکه تان يا رايتان را در کلاه يا صندوق ديگري نياندازيد!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/249/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa+%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%a8%d8%af%d9%8a%d8%af/" title="درست راي بديد" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/248/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/</id>
<updated>Thu, 09 Feb 2012 12:54:00 GMT</updated>
<title type="text">انوشيروان عادل</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وقتي کارگزاران انوشيروان ساساني در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که براي پيشبرد کار ناچارند برخي از خانه هايي که در نقشه بارگاه ساساني قرار گرفته اند را نيز به قيمتي مناسب خريداري و سپس ويران کنند تا ديوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در اين ميان پيرزني هست که در خانه اي گلي و محقر زندگي مي کند و عليرغم آنکه حاضر شده ايم منزلش را به صد برابر قيمت واقعي از او خريداري کنيم باز راضي نمي شود . چه بايد کرد؟ &lt;br /&gt;انوشيروان گفت &quot; برويد و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردي که همهء ما ايرانيان داريم با او رفتار کنيد &quot; . &lt;br /&gt;کساني که از ويرانه هاي کاخ کسرا (ايوان مداين) بر لب رود دجله در عراق ديدن کرده اند حتماً ديوار اصلي کاخ را هم ديده اند که در نقطه اي خاص به شکل عجيبي کج شده و پس از طي کردن مسيري اندک باز در خطي راست به جلو رفته است . اين نقطه از ديوار همان جاييست که خانه پيرزن تنها بود و بناي کاخ را به احترام حقي که داشت کج ساختند تا خانه اش ويران نشود و تا روزي هم که زنده بود همسايه ديوار به ديوار پادشاه ماند . &lt;br /&gt;از آن زمان هزاران سال گذشته است اما ديوار کج کاخ کسرا باقي مانده است تا نشانه روح جوانمردي مردم ايران و عدل پادشاهانشان در عهد ساساني باشد.&lt;br /&gt;ديوار کج کاخ کسرا بر جاي مانده است تا يادآور آن پيرزن تنها و نماد روح جوانمردي مردم ساساني و نشانه عدالت انوشيروان باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/248/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%8a%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86+%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/" title="انوشيروان عادل" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/247/%d8%b3%d8%a8%d9%8a%d9%84+%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%8a%d9%86+%d8%b3%d8%b1%d9%90+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa+%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/</id>
<updated>Wed, 25 Jan 2012 21:34:00 GMT</updated>
<title type="text">سبيل آتشين سرِ قيمت دلار</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;- پيرمرد: آقاي راننده! اين راديوتوبزن.&lt;br /&gt;- جوانک: آره! ببينيم توش حرفي مي زنن؟&lt;br /&gt;- راننده: پَ نَ پَ، توش پانتوميم اجرا مي کنن.&lt;br /&gt;- پيرمرد: پَ نَ پَ تکيه کلام منه، شما برو براي خودت يکي پيدا کن.&lt;br /&gt;- جوانک: منظورم اينه که ببينيم بالاخره يکي مياد بگه وضع سکه و دلار چي مي شه يا نه. بعدشم ما خودمون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;ته پانتوميميم.&lt;br /&gt;- راننده: به چه کارت مياد؟&lt;br /&gt;- جوانک: با بچه ها که جمع مي شيم پانتوميم مي زنيم، شام پاي بازنده اس. من حتي &quot;قسطنطنيه&quot; رو هم اجرا کردم.&lt;br /&gt;- راننده: وضع سکه و دلارو مي گم. به چه کارت مياد؟&lt;br /&gt;- پيرمرد: اصلا جوونا بايد اين روزا روشن باشن. الآن دو هفته اس، بازار شده بي زار، يه نفر نيومده حتي يه سرفه پشت ميکروفون بکنه. جوونا بايد مطالبه کنن.&lt;br /&gt;- راننده: مطالعه که جاي خودش، درس کلّا چيز خوبيه. ما که درس نخونديم، بيمه فراگيرمونم که رو هواست، با اين وضع سکه و اون مهريه اي هم که ما بستيم، خود من الآن عاريه اي خدمت شمام. جوون! تو هم بايد مهريه بدي؟&lt;br /&gt;- جوانک: نه، ما رو قيمت امروز شرط بستيم، برنده سيبيل آتشين مي کشه.&lt;br /&gt;- پيرمرد: ما که اون زمان قدر بيست سال حقوقمون مهر کرديم، شد 150 هزار تومن. اينقدريه که الآن عيال روش نميشه مطالبه هم بکنه.&lt;br /&gt;- راننده: مطالعه سن و سال نداره آقا. درس کلّا چيز خوبيه.&lt;br /&gt;- جوانک: شما بايد به دلار مهر مي کردي.&lt;br /&gt;- پيرمرد: اونوقت من روم نمي شد ازم مطالبه کنه. آقا بزن اون راديوتو ببينيم چي شد بالاخره.&lt;br /&gt;- راننده: خرابه آقا... خراب...&lt;br /&gt;- جوانک: وضع مهريه؟ يا دلار؟&lt;br /&gt;- راننده: راديوي من...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/247/%d8%b3%d8%a8%d9%8a%d9%84+%d8%a2%d8%aa%d8%b4%d9%8a%d9%86+%d8%b3%d8%b1%d9%90+%d9%82%d9%8a%d9%85%d8%aa+%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/" title="سبيل آتشين سرِ قيمت دلار" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/246/%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%87!!!/</id>
<updated>Thu, 05 Jan 2012 21:00:00 GMT</updated>
<title type="text">رضاشاه!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مي گويند&amp;nbsp; وقتي رضا شاه تصميم گرفت بانک ملّي را تأسيس کند براي بازاري ها پيغام فرستاد که از بانک ملّي اوراق قرضه بخرند. هيچکدام از تجّار بازار حاضر به اين کار نشد. وقتي خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسيار ثروتمند، خواهر مظفّر الدين شاه&amp;nbsp; و مادر مرحوم دکتر اميني رسيد به رضاشاه پيغام فرستاد&amp;nbsp; که مگر من مرده ام که مي خواهي از بازار&amp;nbsp; پول قرض کني ؟ من حاضرم در بانک ملّي سرمايه گذاري کنم. و به اين ترتيب بانک ملّي با پول خانم فخرالدّوله تأسيس شد. &lt;br /&gt;يکي از قوانيني که در زمان رضا شاه تصويب شد قانون روزها و تعطيلي مغازه ها و ادارات بود. به اين ترتيب هر کس به خواست خود و بدون دليل موجّهي نمي توانست مغازه اش را ببندد. روزي رضاشاه با اتوموبيلش از خياباني مي گذشت&amp;nbsp; که متوجّه شد مغازه اي بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پيدا کنند و نزد او بياورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه&amp;nbsp; عرق فروشي يک ارمني است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسيد: پدر سوخته چرا&amp;nbsp; مغازه ات را بسته اي؟ مرد ارمني جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقيل است و من فکر کردم صلاح نيست در اين روز عرق بفروشم. &lt;br /&gt;شاه دستور تحقيق داد و ديدند که حقّ با عرق فروش ارمني است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت: در اين مملکت يک مرد واقعي داريم آنهم خانم فخر الدوله است و يک مسلمان واقعي داريم آنهم قاراپط ارمني است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/246/%d8%b1%d8%b6%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%87!!!/" title="رضاشاه!!!" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/245/%d8%a8%d9%87+%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%d9%8a.../</id>
<updated>Sun, 01 Jan 2012 15:00:00 GMT</updated>
<title type="text">به سلامتي...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;به سلامتي اين دو نفر که هيچ وقت دانشگاه نرفتن...&lt;br /&gt;ولي زندگيشون از خيلي از دکتر مهندس ها زيباتره..&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img title=&quot;آدمکها&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7185460535/download.jpg&quot; alt=&quot;عشق بازي واقعي&quot; width=&quot;378&quot; height=&quot;272&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/245/%d8%a8%d9%87+%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%d9%8a.../" title="به سلامتي..." type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/Posts/244/%da%86%d9%88%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%b1!!!/</id>
<updated>Fri, 24 Jun 2011 13:46:00 GMT</updated>
<title type="text">چوبه دار!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img title=&quot;چوبه دار&quot; src=&quot;http://www.asrarnews.ir/Images/News/1388/3/10/image633793982661768750.jpg&quot; alt=&quot;چوبه دار اعدام افسانه عكس و تصوير&quot; width=&quot;400&quot; height=&quot;266&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;در يک افسانه کهن پرويي از شهري سخن ميگويند که در آن همه شاد بودند. ساکنان آن هر کاري مي خواستند، مي کردند و به خوبي با هم کنار مي آمدند. فقط شهردار غمگين بود ، چون مديريتي لازم نبود .زندان خالي بود،دادگاه هرگز به کار نمي آمد و محضرخانه ها هم هيچ کاري نداشتند. چون ارزش قول مردم بيشتر از اسناد مکتوب بود . &lt;br /&gt;يک روز، شهردار چند کارگر را از شهر دوري فراخواند تا در وسط ميدان اصلي شهر ، يک چهار ديواري بنا کنند . تا يک هفته صداي چکش و اره شنيده مي شد .در پايان هفته ،شهردار همه اهالي را به مراسم افتتاح دعوت کرد .&amp;nbsp; &lt;br /&gt;تخته هاي دروازه مو قرانه برداشته شدند و در آنجا...&lt;br /&gt;يک چوبه دار ظاهر شد . مردم از هم مي پرسيدند چوبه دار آنجا چه مي کند. هراسان ،مسايلي را که تا ديروز با توافق دو طرفه حل مي کردند ،به دادگاه بردند . به محضرخانه ها رفتند تا آن چه را که پيش از آن ،تنها يک قول مردانه بود ،ثبت کنند . و از ترس قانون ، به گفته هاي شهردار توجه کردند. &lt;br /&gt;در آن افسانه مي گويد آن چوبه دار هرگز به کار نرفت ولي حضورش همه چيز را دگرگون کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/Posts/244/%da%86%d9%88%d8%a8%d9%87+%d8%af%d8%a7%d8%b1!!!/" title="چوبه دار!!!" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

</feed>
