<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://ecom.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">آدمكها</title>
	<link href="http://ecom.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Wed, 20 Aug 2008 17:35:56 GMT</updated>
	<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>

	<openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>15</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/620309.htm</id>
<updated>Sun, 17 Aug 2008 15:43:00 GMT</updated>
<title type="text">سرگذشت نرجس خاتون، مادر گرامي حضرت حجت ابن الحسن العسکري عج</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت مي كنند :&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;بشر بن سليمان (ايشان از فرزندان ابو ايوب انصاري و از شيعيان و ارادتمندان حضرت امام هادي و امام عسكري (ع) و همسايه آنان بوده ...است) مي گويد: خادم امام هادي (ع) نزد من آمد و گفت: حضرت با تو كاري دارند من خدمت حضرت رسيدم.&lt;BR&gt;ايشان نامه اي به خط فرنگي نوشتند و همراه با يك كيسه زر كه در آن دويست و بيست سكه بود، به من دادند و فرمودند: به بغداد مي روي و در فلان روز در لنگرگاه فرات حضور مي يابي؛ هنگامي كه اسيران را به ساحل آوردند، نظر كن به برده فروشي به نام عمرو بن يزيد و مراقب او باش تا كنيزي را براي فروش بياورد كه داراي اين صفات است. آنگاه حضرت خصوصيات او را بيان فرمود و اضافه كرد كه آن كنيز نمي گذارد مشتريان به او نظر كنند يا به بدنش دست بزنند و مي گويد: من بايد خودم خريدارم را انتخاب كنم. در اين هنگام تو پيش برو و نامه مرا به آن كنيز بده و او را خريداري كن. بشر بن سليمان گويد:‌ مطابق فرموده حضرت عمل كردم. آن كنيز چون در نامه نگريست،‌ بسيار گريست و به عمرو بن زيد گفت: ‌مرا به صاحب نامه بفروش. و سوگندها خورد كه اگر چنين نكني خود را هلاك مي كنم.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بشربن سليمان گويد:&lt;/FONT&gt; كنيز را با همان كيسه زر خريدم و چون به منزلي كه در بغداد گرفته بودم، رسيديم، آن كنيز نامه امام را بيرون آورد، آن را مي بوسيد و بر ديده مي گذاشت. با تعجب گفتم: چگونه نامه اي را مي بوسي كه صاحب آن را نمي شناسي. او پاسخ داد: &lt;FONT color=#0000ff&gt;گوش فرا دار تا سرگذشت خود را برايت شرح دهم:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;من مليكه، دختر يشوعاي، فرزند قيصر، پادشاه روم، هستم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن صفا، وصي حضرت عيسي (ع) است. هنگامي كه سيزده ساله بودم، جدم قيصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد، پس جمع كثيري از علماي مسيحي و امراي لشكر و صاحبان منزلت را در قصر خود گرد آورد. به دستور او تختي بزرگ و جواهر نشان براي پسر برادرش مهيا ساختند و بتها و صليبها را بر بلندي قرار دادند. آنگاه پسر برادر خود را بالاي تخت فرستاد. اما چون كشيشها انجيلها را به دست گرفتند كه بخوانند،‌ بتها و صليبها سرنگون شدند و تخت واژگون گرديد و داماد از تخت به زير افتاد و بيهوش شد.&lt;BR&gt;كشيش ها با ديدن اين منظره به وحشت افتادند و از پادشاه خواستند تا ايشان را از اين كار معاف دارد. جدم نيز اين امر را به فال بد گرفت و به كشيشان دستور داد بار ديگر تخت را برپا كنند و صليبها را به جاي خود نهند. اين بار برادر آن داماد نگون بخت را بر تخت نشاندند. باز چون انجيلها را گشودند و شروع به خواندن كردند، بار ديگر تخت واژگون گرديد و بتها و صليبها و داماد سرنگون شدند. مردم چون براي شب در عالم رويا ديدم: حضرت مسيح (ع) و شمعون و گروهي از حواريين، در قصر جدم جمع شدند و در جاي همان تختي كه براي داماد قرار داده بودند، منبري از نور نصب نمودند، منبري كه از بلندي سر به آسمان مي ساييد. بعد حضرت محمد (ص) با وصي و دامادش علي بن ابي طالب و جمعي از امامان (ع) و فرزندانشان به قصر وارد شدند. مسيح با ادب به استقبال حضرت محمد (ص) رفت و آن حضرت را در آغوش گرفت.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حضرت محمد (ص) به مسيح فرمودند:&lt;/FONT&gt; اي روح الله! ما آمده ايم از مليكه،‌ دختر وصيت شمعون، براي فرزندم خواستگاري كنيم. و اشاره كردند به امام حسن عسكري (ع) فرزند كسي كه تو نامه ايشان را به من دادي ـ حضرت عيسي (ع) به شمعون نظر كرد و فرمود: شرافت دو جهان به تو روي آورده است. چون شمعون پاسخ مثبت داد، همگي بالاي آن منبر رفتند و حضرت محمد (ص) خطبه اي خواند و با حضرت مسيح مرا براي امام عسكري (ع) عقد بستند.&lt;BR&gt;صبحگاهان كه سر از خواب برگرفتم، اين رويا را براي جدم بازگو نكردم، اما از محبت آن خورشيد امامت، صبر و قرار از كفم رفت، از خواب و خوراك بازماندم و بيمار شدم. هر جا طبيبي يافتند به بالينم آوردند، اما سودي نكرد. شبي ديگر در رويا ديدم: سرور زنان، فاطمه زهرا (س) به ديدن من آمدند و حضرت مريم همراه با هزار كنيز بهشتي در خدمت او بودند. پس حضرت مريم به من گفت: اين بانو، سرور زنان و مادر همسر تو است. من به دامنش آويختم و گلايه كردم كه فرزندش به ديدن من نمي آيد. حضرت فاطمه (س) فرمود: چگونه فرزندم به ديدن تو آيد. در حالي كه تو مسيحي هستي. پس شهادتين را به من تعليم داد و چون من شهادتين گفتم، مرا به سينه خود چسبانيد. پس از آن، هر شب حضرت امام حسن عسكري (ع) را در خواب مي ديدم. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بشر بن سليمان پرسيد:&lt;/FONT&gt; چگونه اسير شدي؟&lt;BR&gt;مليكه در پاسخ گفت: شبي از شبها، امام حسن عسكري (ع) به من خبر داد كه در فلان روز، جدت لشكري به جنگ مسلمانان مي فرستد و خود از پي آنان روان مي شود، تو هم به صورت ناشناس، در ميان كنيزان و خدمتكاران، از پي جدت روانه شو. من همين كار را كردم تا پيش قراولان لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير نمودند. هنگامي كه غنايم جنگ را تقسيم مي كردند، مرا به پيرمردي دادند، او نام مرا پرسيد؟ گفتم: من نرجس نام دارم. گفت: اين نام كنيزان است؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بشرين سليمان گويد:&lt;/FONT&gt; او را به سامراء، خدمت امام علي النقي (ع) رسانيدم. حضرت به او فرمودند: چگونه خداوند به تو عزت دين اسلام و [ ...] شرافت محمد (ص) و اولاد او را نشان داد؟ او پاسخ داد؟ چه بگويم در مورد آنچه شما بهتر از من مي دانيد؟&lt;BR&gt;حضرت فرمودند: مايل هستي ده هزار اشرفي به تو بدهم يا اين كه تو را به شرافت ابدي بشارت دهم. او پاسخ داد: من بزرگواري و سربلندي ابدي مي خواهم. حضرت فرمودند: بشارت باد تو را به فرزندي كه پادشاه شرق و غرب عالم خواهد شد و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، پس از آن كه از ظلم و جور آكنده شده باشد.&lt;BR&gt;پس حضرت خادم خود را خواست و به او فرمود: برو خواهرم، حكيمه را بياور. چون حكيمه وارد شد، حضرت به او فرمود: اين، آن كنيزي است كه در مورد او با تو سخن گفتم. او را به خانه خود ببر و احكام دين را به او بياموز. او همسر امام حسن عسكري (ع) و مادر صاحب الزمان (ع) است&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ولادت&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;ولادت حضرت مهدي صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه ، نيمه شعبان سال 255يا 256هجري بود پس از اينکه دو قرن و اندي از هجرت پيامبر ( ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادي ( ع ) و امام يازدهم حضرت عسکري ( ع ) رسيد ، کم کم در بين فرمانروايان و دستگاه حکومت جبار ، نگراني هايي پديد آمد . علت آن اخبار و احاديثي بود که در آنها نقل شده بود : از امام حسن عسکري ( ع ) فرزندي&amp;nbsp; تولد خواهد يافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشين ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود . در احاديثي که بخصوص از پيغمبر ( ص ) رسيده بود ، اين مطلب زياد گفته شده و به گوش زمامداران رسيده بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; در اين زمان يعني هنگام تولد حضرت مهدي ( ع ) ، معتصم عباسي&amp;nbsp; ، هشتمين خليفه عباسي ، که حکومتش از سال 218هجري آغاز شد ، سامرا ، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسي&amp;nbsp;&amp;nbsp; قرار داد اين انديشه - که ظهور مصلحي پايه هاي حکومت ستمکاران را متزلزل مي نمايد و بايد از تولد نوزادان جلوگيري کرد ، و حتي مادران بيگناه را کشت ، و يا قابله هايي را پنهاني به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاريخ نظايري دارد . در زمان حضرت ابراهيم ( ع ) نمرود چنين کرد . در زمان حضرت موسي ( ع ) فرعون نيز به همين روش عمل نمود . ولي خدا نخواست . همواره ستمگران مي خواهند مشعل حق را خاموش کنند ، غافل از آنکه ، خداوند نور خود را تمام و کامل مي کند ، اگر چه کافران و ستمگران نخواهند در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکري ( ع ) نيز داستان تاريخ به گونه اي&amp;nbsp;&amp;nbsp; شگفت انگيز و معجزه آسا تکرار شد&amp;nbsp;&amp;nbsp; امام دهم بيست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود ، و سپس امام يازدهم ( ع ) نيز در آنجا زير نظر و نگهباني حکومت به سر مي برد به هنگامي که ولادت ، اين اختر تابناک ، حضرت مهدي ( ع ) ، نزديک گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيري کنند ، و اگر پديد آمد و بدين جهان پاي&amp;nbsp; نهاد ، او را از ميان بردارند&amp;nbsp;&amp;nbsp; بدين علت بود که چگونگي احوال مهدي&amp;nbsp;&amp;nbsp; ، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم نهان داشته مي شد ، جز چند تن معدود از نزديکان ، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکري ( ع ) کسي او را نمي ديد . آنان نيز مهدي&amp;nbsp; را گاه بگاه مي ديدند ، نه هميشه و به صورت عادي &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;منبع:&lt;/FONT&gt; بحارالانوار/ ج 51، ص 6-10/ ح 12/ با تلخيص و تصرف در عبارات؛&lt;BR&gt;&amp;nbsp;- براي اطلاع بيشتر، رك: مهدي موعود، ص 8-14 حديقه الشيعه / ص 709- 706، نجم الثاقب، ص 17-23 ـ منتهي الامال / ج 2/ ص 281-284)&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www2.irib.ir/occasions/imam/Narjes.htm&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=2&gt;&lt;STRONG&gt;http://www2.irib.ir/occasions/imam/Narjes.htm&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.rahpouyan.com/yas/zendeginameh.htm&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=2&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.rahpouyan.com/yas/zendeginameh.htm&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/620309.htm" title="سرگذشت نرجس خاتون، مادر گرامي حضرت حجت ابن الحسن العسکري عج" type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/612335.htm</id>
<updated>Sun, 10 Aug 2008 09:00:00 GMT</updated>
<title type="text">بهترين خلق!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;شيخ ابو سعيد ابوالخير گفت: وحي آمد به موسي(ع) كه بني اسرائيل را بگو كه بهترين كس را از ميان خويش اختيار كنند، هزار كس را انتخاب كردند، وحي آمد كه از اين هزار بهترين را انتخاب كنيد، صد نفر را اختيار كردند، وحي آمد كه از اين صد نفر بهترين را انتخاب كنيد، ده نفر اختيار كردند، وحي آمد كه از اين ده بهترين را انتخاب كنيد، سه نفر اختيار كردند، وحي آمد كه از اين سه بهترين را انتخاب كنيد، يكي را اختيار كردند ،&amp;nbsp; وحي آمد كه اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد. چهار روز مهلت خواست،&amp;nbsp; و شهر را مي گشت، روز چهارم به كويي داخل مي شد، مردي را ديد كه به فساد و ناشايستگي معروف بود ، و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان كه در گناهكاري انگشت نما گشته بود. خواست كه وي را ببرد ، انديشه اي به دلش آمد ، كه به ظاهر نبايد حكم كرد ، شايد كه او را قدر و پايگاهي باشد،&amp;nbsp; و به اين كه مردم مرا بهترين انتخاب كردند مغرور نبايد شد. چون هر چه كنم به شك و گمان خواهد بود پس اين گمان بر خود برم بهتر است. دستار به گردن خويش نهاد و آمد تا كنار موسي، گفت: هر چقدر نگاه كردم هيچ كس را بدتر از خويشتن نمي بينم. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#005500&gt;وحي آمد به موسي (ع) كه : اين مرد بهترين خلق است ، نه بدانكه طاعت او بيشتر است، ليكن به خاطر آنكه خويشتن را بدترين دانست.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;اين حقيقتيه كه ميگن هر چي اعتدالش خوبه...و دين ما هم دين اعتدال است و&amp;nbsp; ميانه روي. تا آنجايي كه خداوند هم به پيامبرش توصيه مي كنه در انفاق هم زياده روي نكن و حد ميانه را رعايت كن. حتما شما هم انسانهاي مقدس ماب رو ديديد كه&amp;nbsp; زمين و زمان و هر بني بشري رو كه مثل اونها نپوشه و نيانديشه منحرف و خدانشناس و فاسق تلقي مي كنند و آنچنان كبر و غروري اونها رو فرا مي گيره كه فراموش مي كنند حق ندارند به جاي خدا درباره ي بنده هاش قضاوت كنند و تصميم بگيرند. اونهايي كه مبناي قضاوتشون درباره ي انسانهاي اطرافشون ، فقط ظاهر اونهاست و بس. در اون لحظه اي كه دچار كبر و غرور شديم و به ايمانمان مغرور، اون لحظه هست كه خدا آنچنان به زمينمون مي زنه كه بلند شدنمون مدتي زمان مي بره... و اين اسمش تلنگره!&amp;nbsp;چه بسيار ديدم آدمهايي رو كه دلشون صاف تر از هر آيينه اي بود و دل عارف مسلكشون رو ، ظاهرشون نشون نمي داد و نيز در جامعه ي امروز ما چه بسيار هستند انسانهايي كه ظاهري مقدس مآب دارند و اما باطنشون&amp;nbsp;... كساني كه براي پيشبرد مقاصد پليدشون هر رياكاري و ظاهر سازي رو به كار مي گيرند&amp;nbsp; و همه كس، جز خودشون و امثال خودشون رو كافركيش مي پندارند! اونهايي كه آزادگي و ايمان و انسانيت رو به مسلخ كشيدند...&lt;BR&gt;و متاسفانه شرايط جامعه ي امروز ما كم از اين نوع انسانها پرورش نداده...&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/612335.htm" title="بهترين خلق!" type="text/html" />
<author><name>زر&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/610177.htm</id>
<updated>Thu, 07 Aug 2008 13:55:00 GMT</updated>
<title type="text">اينک سال 1400 هجري شمسي است ...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانتان را بر روي هم بگذاريد و تصور کنيد اينک سال 1400 هجري شمسي است و به امروز پنچ شنبه 17 مرداد 1387 مي انديشيد ؛ به فرصتهايي که به خوبي از آنها استفاده کرده و از موفقيت هايي که نصيبتان&amp;nbsp; شده احساس خوبي داريد و لبخندي از رضايت بر گوشه لبانتان مي نشيند و يا&amp;nbsp; به موقعيت هايي که به سادگي&amp;nbsp; از دست داده ايد و براي بهتر شدن زندگي خود قدمي بر نداشته ايد و براي خواسته هاي خود تلاشي نکرده ايد افسوس خورده و اکنون با انديشيدن به روزهايي که ديگر باز نخواهد گشت احساس پشيماني مي کنيد و بارها زير لب تکرار مي کنيد کاش زمان به عقب باز مي گشت و شما مي توانستيد اشتباهات گذشته خود را جبران کنيد ؛ کاش براي بهتر شدن شرايط خود تلاشي مضاعف مي کرديد اما اينک همه آن کاش ها دست نيافتني است و جز آه حسرت کشيدن کاري از دستتان بر نمي آيد&lt;BR&gt;حال چشمانتان را به آرامي از هم بگشاييد و از اينک امروز پنچ شنبه 17 مرداد&amp;nbsp; 1387 خوشحال باشيد ؛ از اينکه هنوز زمان براي بهتر شدن هست ، زمان براي رسيدن به آرزوها و خواسته ها ...&lt;BR&gt;پس بياييم به جاي آنکه چند سال ديگر حسرت لحظه هاي امروز را&amp;nbsp; داشته باشيم براي&amp;nbsp; آينده اي بهتر بدون حسرت و آه تلاش کنيم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آنتوني رابينز : &lt;/FONT&gt;سرشار زندگي کن و هر جا که لازم بود خود را رها ساز . با همه ي وجود دوست بدار و ترس را پس بزن. شکوه اميدوار بودن را لمس کن و هرگز دست از روياهاي خود نکش .&lt;BR&gt;موفقيت تنها زماني از ماست که خود برگزيني و انسانها همانقدر موفقند که تصميم مي گيرند باشند.&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/610177.htm" title="اينک سال 1400 هجري شمسي است ..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/604739.htm</id>
<updated>Mon, 04 Aug 2008 11:00:00 GMT</updated>
<title type="text">انگيزه ...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;زندگي بدون انگيزه ؛ بدون هيجان ؛ بدون اميد چه معنايي مي تواند داشته باشد. زندگي بدون انگيزه يعني مرده متحرک ، اما نه&amp;nbsp; حتي مرده هم انگيزه دارد ؛ مرده در دنياي ابدي چشم اميد به بخشش و لطف و مهرباني خداوند دارد ؛ به اينکه خداوند از سر تقصيرات و گناهان و کوتاهي هاي او بگذرد و خانه ابدي او همراه با خوشي باشد ، حال چقدر اين اميدش به واقعيت نزديک باشد و يا محال مهم نيست ، مهم اين است که حتي مرده هم اميد دارد اميد به اينکه کساني که در حقشان کوتاهي کرده از خطايش بگذرند ؛ اميد براي يافتن فرجي از مصيبت ها که خود براي خودش فراهم کرده ؛ اميد براي رها شدن از زنداني از بدي ها که خود براي خود ساخته ؛ چگونه است که حتي مردها نيز اميد دارند اما زنده ها ؛ من و توئي که هنوز نفس مي کشيم بي هيچ اميد و انگيزه اي روز را شب و شب را روز مي کنيم ؛ بي هيچ انگيزه اي صبحگاه به روشني روز چشم مي گشايم و به عادت روزمرگي لحظه ها را پشت سر مي گذاريم ؛ چگونه است که آن مرده اي که دستش از دنيا کوتاه است اميد دارد ؛&amp;nbsp;اما من و تو که مي توانيم دنياي خود اآنگونه که مي خواهيم بسازيم نه تنها در ساختن آن بي توجه هستيم بلکه براي ساختن آن انگيزه اي نداريم.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آنتوني رابينز:&lt;/FONT&gt; شما عادت کرده ايد به دنيا به چشم ديگري بنگريد . همان طور که براي انجام هر کار عادتي داريد ؛ عادت کرده ايد تنها درباره برخي مسائل فکر کنيد.&lt;BR&gt;يکي از اين عادات پيش بيني حوادث قبل از وقوع آنهاست. شما انتظار داريد کارها درست عکس آنچه مي خواهيد پيش رود ، پس براي نااميدي بايد باورهاي خاصي داشته باشيد و اين باورهاست که دنياي شما را به سوي نااميدي پيش مي برد.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/604739.htm" title="انگيزه ..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/601633.htm</id>
<updated>Tue, 29 Jul 2008 20:37:00 GMT</updated>
<title type="text">شرايط زندگي اين روزها...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين روزها شرايط بد اقتصادي ، زندگي را سخت و دشوار نموده ، و اين دشواري هر روز بدتر از روز قبل مي شود ،و هر روز شاهد افزايش آمار جرم و جنايت ناشي از فقر اقتصادي هستيم که به راحتي انسان هاي بي گناه را قرباني شرايط خود مي نماييد.شرايطي که با بي رحمي پا بر روي دل هاي پاک مي گذارد و زندگي دنيوي و اخروي آنان را بر باد مي دهد ..&amp;nbsp; &lt;BR&gt;شرايطي که با وجود سهميه بندي بنزين و استفاده کمتر شهروندان از آن همچنان خبرها حاکي از مصرف بالاي آن مي باشد.شرايطي که با&amp;nbsp; دو روز تعطيلي شاهد صف هاي طولاني مدت بنزين مي شويم&amp;nbsp; و اين شهروندان&amp;nbsp; به جاي استراحت دو روزه در ترافيک جاده ها و اتوبانها بر خستگي روحي و جسميشان افزوده مي شود و با انرژي حاصله براي شروعي دوباره خود را آماده مي کنند.&lt;BR&gt;با اين شرايطي که نه تنها فکري براي آن نمي شود بلکه اوضاع و احوال&amp;nbsp; هر روز بدتر از روز قبل شده چگونه مي توان خنده را مهمان چهره هاي سرد و سنگي نمود و عيد بزرگ مبعث را به آنان تبريک گفت ؛ عيدي که به برکت آن از قطعي برق خبري نيست و مي توان شاد بود&amp;nbsp; ،&amp;nbsp; که در قرن21 در چنين روزي از نعمت روشنايي برخورداريم اما اين شادي نيز دوامي نخواهد داشت چرا که به زودي شاهد افزايش چشمگير هزينه مصرف برق خواهيم بود در آن صورت مطمئنن حتي در اعياد بزرگ هم با وجود عدم قطعي برق بايستي با شمعي محفل سرد و يخي خود را روشني دهيم.&lt;BR&gt;امشب شبي است که هر چه خواسته داشته باشيم خداوند مهربان و دوست داشتني آن را بر ما ارزاني مي دارد پس بياييم همگي در اين&amp;nbsp; شب بزرگ و مبارک&amp;nbsp; دست به دعا شويم و براي سلامتي&amp;nbsp;،خوشبختي ؛سعادت و موفقيت&amp;nbsp;ديگران و خود دعا کنيم و مطمئن باشيم که همين امشب تمامي خواسته ها و آرزوهايمان مستجاب مي شود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/601633.htm" title="شرايط زندگي اين روزها..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/597116.htm</id>
<updated>Sat, 26 Jul 2008 10:25:00 GMT</updated>
<title type="text">لبخند...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;امروز با خود عهد مي بندم که بياموزم آموختني تازه اي را ؛ آموختني که بارها درباره آن شنيده ام اما به آن عمل نکرده ام ؛ با خود عهد مي بندم تا زمانيکه اين آموخته را سرمشق لحظه هاي خود قرار نداده ام عملي را يا دانشي را نياموزم.&lt;BR&gt;مي خواهم بياموزم که هيچ گاه ؛ در هيچ شرايطي ، در هيچ نقطه اي ، در هيچ زماني و در هيچ گذري حتي براي لحظه اي لبانم را از حضور لبخندي شيرين&amp;nbsp; محروم نکنم . حتي زمانيکه اوضاع و احوال بر وفق مرادم نيست و يا هر عامل دروني و بيروني که باعث شود غم بر چهره ام نشيند لبخند را فراموش نکنم. با خود عهد بسته ام که لبخند را دائمي و هميشگي بر لبانم حک نمايم و به خود بياموزم&amp;nbsp;زماني که غم بر روي چهره آدمي سايه مي زند با بي رنگ نمودن تبسمي شيرين نمي توانم وجود غم را انکار کنم.&lt;BR&gt;بياموزم لبخند را هيچ گاه فراموش نکنم ؛ به هنگام نوشتن ؛ به هنگام راه رفتن ؛ به هنگام گفتگو ، به هنگام غذا خوردن ؛ به هنگام فکر کردن و حتي هنگام ناراحتي ،آنچه غم را مهمان دل مي کند دليل خود را دارد اما وجود غم دليلي براي فراموشي لبخندم ندارد و بپذيرم آنچه را که هستم و تلاش کنم براي بهتر شدن خويش.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آنتوني رابينز: &lt;/FONT&gt;احساس امروز ما ؛ هر چه که باشد ، ناراحتي يا خوشي ، تنها بستگي به اين دارد که در آن لحظه مغزمان بر چه مساله اي متمرکز شده باشد.پس بياييم&amp;nbsp;&lt;FONT color=#0000ff&gt; « م&amp;nbsp; »&lt;/FONT&gt;مشکلات را برداريم و آنها را به &lt;FONT color=#0000ff&gt;«شکلات»&lt;/FONT&gt; زندگي تبديل کنيم ؛ بخنديم و از زندگي لذت ببريم &lt;FONT color=#0000ff&gt;«ن»&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/597116.htm" title="لبخند..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/593818.htm</id>
<updated>Wed, 23 Jul 2008 13:38:00 GMT</updated>
<title type="text">شكست...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ممکن است شما از شکست خوردن نا اميد و مأيوس شويد ولي اگر امتحان نکنيد فنا خواهيد شد &lt;BR&gt;دكتر علي شريعتي&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;وقتي که خواسته اي داريم و با وجود سعي و تلاش بسيار به هدف نهايي نمي رسيم ؛ احساسي ناخوشايندي به سراغمان مي آيد، احساس شکست ؛ احساس نرسيدن و در خود درجا زدن...&lt;BR&gt;تمامي افکارمان کاري است که نتوانستيم انجام دهيم ؛ و يا اينکه شايد هيچ وقت فرصتي نباشد تا بار ديگر بتوانيم شانس خود رابيازماييم ؛ باورداريم که شايد حکمتي در اين شکست بوده اما با همه اين ها دلمان مي خواهد و هنوز هم مي خواهد مي توانستيم در اين راه هم موفق&amp;nbsp; شويم ؛ و تصميم مي گيريم از راه ديگري در اين راه قدم بگذاريم ، تصميم مي گيريم راههاي ديگر را امتحان کنيم ، تصميم مي گيري از نو آغاز کنيم ، اما با همه اين ها هنوز از شکستي که خورده ايم ناراحتيم ؛ هنوز نااميدي رو خوب با جسم&amp;nbsp; و روحمان احساس مي کنيم ، هنوز به جاي آغاز ؛ درخود&amp;nbsp; درجا مي زنيم و صدها چراي بي دليل مقابل خود&amp;nbsp; رديف مي کنيم ،&lt;BR&gt;چه خوب است به جاي نااميدي و ياس ؛ به جاي از دست دادن لحظه هاي قشنگ زندگي از خود در مورد حکمت اين شکست بپرسيم از اينکه چه درسي جديدي از اين ماجرا بايستي مي گرفتيم&amp;nbsp; و هنوز آن را درک نکرده ايم ...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;خدايا به من توفيق تلاش در شکست&lt;BR&gt;صبر در نوميدي&lt;BR&gt;عظمت بي نام دين بي دنيا&lt;BR&gt;عشق بي هوس عطا کن &lt;BR&gt;دکتر علي شريعتي&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پي نوشت : &lt;/FONT&gt;دليل اينکه از شکست نوشتم براي اين بود که شکست لازمه زندگي هست اگر شکست بخوريم اگر از وضعيتي که داريم راضي نباشيم تلاش مي کنيم براي بهتر شدن شرايط ؛&amp;nbsp; در شکست نکته اي هست همان طوري که در هر پيشامدي نکته اي هست پس سعي کنيم آن نکته را درک کنيم که خداوند هميشه با بندگانش در حال گفتگوست چه در خوشي و چه ناخوشي پس آن پند و حکمت را با جان دل در يابيم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/593818.htm" title="شكست..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/585661.htm</id>
<updated>Thu, 17 Jul 2008 22:40:00 GMT</updated>
<title type="text">راز جواني !</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;چرخه زندگي انسان ازتولد تاپيري ودر پايان ،مرگ ،يک چرخه طبيعي است که دراختيار آدمي نيست . ولي چگونگي زندگي ، شاد وبانشاط بودن يا افسردگي وغم ، موفقيت وخوشبختي يا شکست ونابودي ،به دست خود انسان است و اوست که مي تواند شکل زندگي اش راترسيم کند . شکي نيست که دوره نوجواني وجواني زندگي آدمي ازبيشترين شور ونشاط برخوردار است و رفته رفته درسن ميان سالي وپيري انرژي انسان رو به کاهش مي گذارد، ولي با انجام راهکارهاي به ظاهر ساده اي مي توان نشاط و شادي جواني را طولاني ترکرد وحداقل 20 سال جوان ماند.&lt;BR&gt;ازآنجايي که جوهر آدمي سرشته ازدو حقيقت يعني جسم وجان است،براي رسيدن به موفقيت وخوشبختي که عامل اصلي&amp;nbsp; شادي ولذت وآرامش است، پرداختن به هر دوبعد وجودي ضروري مي باشد. شرط رسيدن به اين هدف ايجاد تعادل بين جسم وجان است، يعني به همان ميزان که به مولفه هاي سلامتي جسم توجه داريم، بايد به مولفه هاي سلامت روان نيز توجه داشته باشيم .بنابراين اگر بخواهيم ازنشاط&amp;nbsp; وشور دائمي برخوردار باشيم&amp;nbsp; وهميشه جوان وپرانرژي بمانيم، هم بايد به تقويت بعد جسماني خوداهميت دهيم وهم به سلامت رواني وفکري خود بينديشيم. توجه به امور رواني ازآن جهت است که بخش عمده تندرستي وسرخوشي به روان انسان بستگي دارد.&lt;BR&gt;اگر کسي درزندگي ازيک جهان بيني صحيح ومنطقي برخوردار باشد وبراي خود هدف وانگيزه داشته باشد ، به طوري که تمام زندگي اش را درراستاي رسيدن به آن هدف ببيند ،قطعا ازنشاط عميق ودائمي برخوردار خواهد بود . بسياري ازافسردگي ها و احساس هاي منفي انسان به نداشتن انگيزه درزندگي برمي گردد وانگيزه به نوبه خود از هدف برمي خيزد زندگي ما اگر داراي هدف مقدسي نباشد ، هرگز نمي توان انتظار نشاط&amp;nbsp; طولاني ازآن داشت ، اما اگر سعي کنيم بطور جدي به بازسازي افکار وشناخت خود بپردازيم وبتوانيم شناخت درستي ازجهان وزندگي بيابيم وآن را جايگزين افکار نادرست کنيم ، مشاهده خواهيم کرد که نشاط وشادي وانرژي جواني درما به اندازه اي به وجود مي آيد که تا&amp;nbsp; پايان عمر ما راهمراهي مي کند وبه مرحله اي مي رسيم که هيچ چيز وهيچ کس نمي تواند ما را غمگين کند. طبق تعاليم قرآني ، يادخدا ودل بستن به خدا ورسيدن به کمال انساني که دربندگي خداست ، آرامش دهنده قلب آدمي است که طوفان هاي سهمگين حوادث هرگز قادر نيست کوچکترين تزلزلي درآن ايجاد کند. به همين جهت قرآن درباره اولياي خدا وکساني که جزرسيدن به خدا هدفي ندارند ، مي فرمايد : آنان نه از چيزي مي ترسند ونه اندوهگين مي شوند .معناي سخن اين است که هيچ نوع اضطراب و افسردگي درزندگي آن ها راه ندارد، هرچند به سخت ترين مشکلات وغمبارترين حوادث مبتلا شوند، چنانچه مي بينيم اهل بيت اينطور بودند وحتي حادثه اي مانند عاشورا نيزآن ها را ازجا حرکت نداده ،بلکه محکم تر کرد، همانطور که قهرمانان کربلا آن را اثبات کردند . به هرحال ، براي رسيدن به نشاط واقعي توجه به امور رواني وشناختي ضروري است .&lt;BR&gt;بنابراين رسيدن به نشاط وشادي دائمي هم بستگي به عوامل جسماني دارد وهم به عوامل رواني وشناختي&amp;nbsp; .&lt;/STRONG&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/585661.htm" title="راز جواني !" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/582682.htm</id>
<updated>Tue, 15 Jul 2008 20:06:00 GMT</updated>
<title type="text">نيكى به پدر و مادر...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حضرت رسول اکرم (ص) :&lt;/FONT&gt; دو چيز را خداوند در اين جهان كيفر ميدهد : تعدي ، و ناسپاسي پدر و مادر .&lt;BR&gt;مناسبتي ديگر از راه رسيد و اين بار تمامي فرزندان براي قدرداني از پدران مهربان ؛ زحمت کش و دوست داشتني خود با هداياي کوچک خود سعي دارند محبت خود را به پدران خود نشان داده و از اين عزيزان سپاسگزاري کنند .اما در اين ميان آيا قدرداني يعني خريد هداياي گران قيمت و شيک ؟ آيا قدرداني يعني همين يک روز ؟ و با پايان اين روز همه چيز بر روال عادي خود بازگشته و ديگر کسي به ياد پدري که تا پاسي از شب براي رفاه خانواده زحمت مي کشد نيست.&amp;nbsp; &lt;BR&gt;نيكى به پدر و مادر، وظيفه‏اى اخلاقى است كه در واجب بودن شكر منعم ريشه دارد. انسان فطرتا شاكر و سپاسگزار كسى است كه به او نيكى كرده است. &lt;BR&gt;سپاسگزارى از پدر و مادر، نشانه و گواه سلامت فطرت است و كسى كه به پدر و مادر خود نيكى مى‏كند، از فطرت خود پاسدارى كرده است. اهميت سپاسگزارى از پدر و مادر، چنان است كه خداوند پس از امر به شكرگزارى از خود، شكر پدر و مادر را آورده است: &lt;BR&gt;و وصينا الانسان بوالديه حملته امه و هنا على و هن و فصاله فى عامين ان اشكر لى و لوالديك الى المصير؛&amp;nbsp; &lt;BR&gt;و انسان را درباره پدر و مادرش سفارش كرديم. مادرش به هنگام باردارى او را با ناتوانى روى ناتوانى حمل كرد و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى‏يابد آرى او را سفارش كرديم كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش كه بازگشت همه به سوى من است.&lt;BR&gt;و بهترين قدراني که مي توانيم از والدين خود داشته باشيم&amp;nbsp; اين است که&amp;nbsp; همواره به اين دو موجود نازنين احترام بگذاريم و قدر زحمات آنان رابدانيم و اين تنها خواسته والدين از فرزندان خود مي باشد...&lt;BR&gt;امام صادق (ع) مي فرمايند :برترين کارها عبارتنداز :&lt;BR&gt;1- نماز در اول وقت آن &lt;BR&gt;2- نيکي به پدر و مادر &lt;BR&gt;3- جهاد در راه خدا.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/582682.htm" title="نيكى به پدر و مادر..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/575628.htm</id>
<updated>Wed, 09 Jul 2008 01:13:00 GMT</updated>
<title type="text">روز سياه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;يادشان گرامي و راهشان روشن باد.&lt;BR&gt;شب هنگام وقت خواب است تا همه چيز سکون يابد. مي‏گويند شياطين سياهِ سياه‏پوش پرسه مي‏زنند در شهر خوب فرشته‏ها تا خورش جسمي يابند از جانِ مه‏روئي خفته و ناز... داستان عجيبي است اما حقيقتش را تاريخ ضبط کرده و نمايش داد. داستاني که هر چندگاه تکرار مي‏شود.&lt;BR&gt;خواب بوديم ،خسته از بازي کارگردان‏هاي بي‏هنر شهر. ناگاه زمين لرزيد، آسمان غريد، همه جا به‏هم ريخت، همه چيز واژگو شد. باور کردنش سخت بود اما شياطين سياه پوش در ميان ما بودند، با ما نه، عليه ما آماده شدند. تيغ و چماق و زنجير به‏دست و ما مرداني نيمه برهنه در بستر تنهايي و آرامش... ما را کلامي بود که آنها معنايش نمي‏دانستند و آنها را ضرباتي سخت بر پيکراني که ما مي‏ديديم. ما را سخن از آدميت بود و آنها فقط زبان عرعر مي‏فهميدند.&lt;BR&gt;خون پاک ريخته‏مان بر خاک نشئه خون‏خوارانِ انسان‏نما را دو صد چندان مي‏کرد و بر شجاعت تو خالي‏شان مي‏افزود و خنده‏هاي کفتارگونه‏شان جواب فريادهاي آزادگي شد.&lt;BR&gt;براستي اگر ما را نيز سلاحي بود، به آن دست مي‏برديم تا از حريم مقدس‏مان دفاع کنيم. فکر کنم ما حرمت آدميت را چون هابيل حفظ خواهيم داشت تا دست‏ و جان‏مان را آلوده و آغشته به خونِ برادر قابيل داشته‏باشيم.&lt;BR&gt;پي‏نوشت: امروز ايرانسل به حرمت شهداي 18تير تمامي خطوطش را قطع کرد و اژراتور اول نيز سرويس پيامکش را... خودتان محاسبه کنيد مخابرات ايران به خاطر ما از چه مبلغي گذشت!!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/575628.htm" title="روز سياه" type="text/html" />
<author><name>آسمان</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/570453.htm</id>
<updated>Fri, 04 Jul 2008 12:56:00 GMT</updated>
<title type="text">دنياي  ارتباطات...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زماني که کامپيوتر و به دنبال آن اينترنت به جامعه ايراني قدم نهاد به سرعت مورد اسقبال شهروندان قرار گرفت و همراه با اين استقبال در بيشتر روزنامه ها ، مجلات ،بر نامه هاي تلويزيوني و حتي خود سايت هاي اينترنتي سخن از خطرات احتمالي اين دنياي مجازي و به خصوص دنياي چت بود و توصيه هاي بسيار به خانواده ها در خصوص کنترل فرزندان خود در استفاده از اين دنياي جديد داده مي شد.توصيه هايي همچون اينکه کامپيوتر را در اطاق شخصي فرزندان خود قرار نداده و آن را در سالن پذيرايي و يا اطاق نشيمن جايي که خانواده به راحتي بتواند سايت ها و مسج هاي فرزندان خود را کنترل نمايد قرار دهيد و اين توصيه ها روز به روز بيشتر مي شد و&amp;nbsp; حتي مدتها بحث داغ محافل خبري در مورد اعتياد به اينترنت اين هيولاي قرن بود&lt;BR&gt;اما اينک مدتي است که ديگر از اينترنت به عنوان هيولاي ارتباطات کمتر گفته مي شود و به جاي بد گفتن از اين&amp;nbsp; نوع ارتباط از خانواده ها خواسته مي شود که به فرزندان خود طريقه استفاده از دنياي مجازي را آموزش دهند و به جاي کنترل هاي افراطي و گاه بي مورد توصيه هاي لازم را در خصوص برخورد با اين دنيا را همچون دنياي حقيقي به فرزندان خود بياموزند.&lt;BR&gt;ديگر هراس ها از اينترنت کمتر شده و شايد بتوان دليل آن را واقع بيني خانواده ها و آگاهي بيشتر نوجوانان و جوانان دانست.اما به يکباره چه مي شود که خانواده ها از ارتباط جديدي چون اينترنت دچار هول و هراس مي شوند و نسبت به رفتارها و اعمال ديگر فرزندان خود بي اعتنا مي باشند.&lt;BR&gt;دنيا در حال پيشرفت است و هر رروز نوعي جديد از امکانات و ارتباطات به جوامع بشري عرضه مي شود و در اين ميان مي توان به اس ام اس ( پيامک )اشاره کرد. نوعي جديد از ارتباط سهل و آسان(حدود 5 _6 سالي است که در ايران کاربرد دارد )که هيچ سخني در اين باره گفته نشده تنها سخني که بوده سخن از هزينه کم اين ارتباط بوده ( البته اين هزينه نسبت به کشورهاي ديگر بسيار بالا بود و از ماه جاري نه تنها هزينه اين نوع ارتباط کمتر نشد بلکه بيشتر هم شد )هيچ کارشناسي در خصوص اعتياد به اس ام اس (در عيد نوروز امسال فقط در چند روز اول سال مبلع يک ميليارد و هفتصد و هشتاد ميليون تومان از ارسال اس ام اس&amp;nbsp; تبريک سال نونصيب مخابرات شد ) و مضرات آن سخني نمي گويد&lt;BR&gt;آيا از اين ارتباط دنياي امروزي به درستي استفاده مي شود و نيازي به آموزش صحيح جهت استفاده از آن وجود ندارد ؛ آموزش استفاده از اين ارتباط هر روز بيشتر مي شود به جاي تماس تلفني با برنامه هاي راديويي و تلويزيوني ارسال تنها يک اس ام اس به جاي ارتباط کلامي از ارتباط نوشتاري به وفور استفاده کردن ( گراهام بل تلاش نمود ارتباط کلامي را در بين انسانها در نقاط مختلف برقار کند غافل از آنکه روزي ارتباط نوشتاري به سادگي&amp;nbsp; تلاش او را کمرنگ خواهد ساخت )&lt;BR&gt;سخن در بد بودن اس ام اس نيست سخن در استفاده صحيح آن است که اين روزها&amp;nbsp; کمتر خانواده ي به&amp;nbsp; اس ام اس فرزندان خود توجهي داردو&amp;nbsp; اين ره که مي رود زنگ خطريست که اهميتي به آن داده نمي شود. سخن از دسترس بودن اين نوع ارتباط بدون اطلاع خانواده هاس ( با وجود سيم کارت هاي اعتباري ؛ خانواده&amp;nbsp; ها حتي از شماره&amp;nbsp; تماس فرزندان خود اطلاعي ندارند چه برسد به نظارت آن )&lt;BR&gt;ما انسانها موفق شديم از طريق دستگاه هاي بسيار پيچيده با ساير كرات در كهكشانها ارتباط بر قرار كنيم ولي براي آشنا شدن با همسايه كه احتياج به دستگاه خاصي هم ندارد عاجزيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/570453.htm" title="دنياي  ارتباطات..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/566437.htm</id>
<updated>Mon, 30 Jun 2008 20:18:00 GMT</updated>
<title type="text">ترس _ آبرو _ گناه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;در اين زنداني که براي خود مهيا کرده ايم به دنبال چه مي گرديم در اين حصاري که بين خود و واقعيت ها کشيده ايم به چه مي انديشيم ؛ بر روي دفتر خاطرات ديگران زشتي اعمال خود را به زيباي به تصوير&amp;nbsp; مي کشيم و از خود جز بدي خاطره اي بر جا نمي گذ اريم ؛ ديگر از بدي هراسي نداريم و در باغچه زندگي خود و ديگران بدي ها را پر نقش و نگارتر بر جا مي گذاريم و هر&amp;nbsp; روز با طلوع سپيده صبحگاهي با دنياي از انديشه هاي زشت&amp;nbsp; و کريه به طلوع خورشيد سلامي گرم مي کينم و محکم تر از روز قبل قدم بر روي نردبان ناپاکي ها مي گذاريم و به سوي شيطان انديشه ها با شادماني دست آشنايي تکان مي دهيم.&lt;BR&gt;در زندان امروزي دل ها؛ کمتر چهره اي را مي توان گرم و خواستني ديد چرا که شيطان نفسيات به راحتي چهره ها را سرد و منزجر کرده و به سادگي خودخواهي و بي ديني را بر روي دل هاي ساده و بي گناه رواج داده و شب ها در سينه اين قلب هاي بي گناه&amp;nbsp; بذر بي اعتقادي و گناه را مي کارد و چه مشتاقانه اين بي گناهان ديروز طرفدار بي چون و چراي نفس شيطاني خود مي شوند .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;BR&gt;و حال زمان اجر اي فرمان شيطان بي اعتقادي هاست زمان گوش به فرمان شدن شيطان سست عنصري هاست زمان زمان اجراي فرمان است پس بي هيچ سخني براي نابودي خود با شوقي فراوان قدمي ديگربر مي داريم.&lt;BR&gt;و حال تصميم مي گيريم خطايي را مرتکب شويم تمام تلاش خود را مي کنيم که کسي از آن خبردار نشود و در خفا و به دور از چشمان کنجکاو ديگران با خيال راحت اعمال خود را به نحو احسنت انجام دهيم.و تنها نگراني مااز آن جهت است که کسي از نيت ناپاک ما&amp;nbsp; خبردار شود&amp;nbsp; و ازاين بابت احساس ترس مي کنيم ، ترس از به خطر&amp;nbsp; افتادن آبرويمان،&amp;nbsp; ترس ازآن جهت که ماهيت اصلي مابراي ديگران آشکار شود و با دانستن حقيقت ديگر&amp;nbsp; کسي آن احترام و عزت سابق را براي ما قائل نشود ؛ تنها به فکر اظهار نظر ديگران و قضاوت آنها درباره خود هستيم ؛ و به آبرو خود در نزد خدا و آگاهي او از عمل خود نمي انديشيم .مدتهاست که خدا را زياد برده ايم و آنچه براي ما اهميت به سزايي دارد فريب دادن خلق خداست.&lt;BR&gt;تنها ترسمان از رفتن آبروست ؛آبروي که خود به نيرنگ و ريا براي خود آراسته ايم . &lt;BR&gt;هيچ نگراني بابت گناهمان به دل راه نمي دهيم ، هيچ هر اسي از رفتن آبرويمان در پيشگاه خداوند نداشته و آنچه خاطر ما را مکدر مي کند شرمساري نزد شيطان نفساني خود هستيم.&lt;BR&gt;کانت :در عالم دو چيز از همه زيباتراست :آسماني پرستاره و وجداني آسوده&amp;nbsp; .&lt;/STRONG&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/566437.htm" title="ترس _ آبرو _ گناه" type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/560127.htm</id>
<updated>Wed, 25 Jun 2008 14:00:00 GMT</updated>
<title type="text">دايره زندگي!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و به دايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جاي آن سنگ تصور کنم. او گفت: &quot; تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را در زندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه در دايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هاي ديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد، خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هايي که از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر دايره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسوولي. &lt;BR&gt;اين نخستين بار بود که دريافتم هر شخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را در جهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطع مي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.&lt;BR&gt;هرآن چه در درون خويش داريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دواير ديگر زندگي مرتبط مي باشد.&lt;BR&gt;اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي که توجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/560127.htm" title="دايره زندگي!!!" type="text/html" />
<author><name>علي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/557969.htm</id>
<updated>Sun, 22 Jun 2008 19:48:00 GMT</updated>
<title type="text">مادر...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;مادر تو را دوست دارم و تو را مي پرستم.&lt;BR&gt;از روزي که پا به عر صه وجود گذارده ام نگاه پر مهرت و لبخند شيرينت حيات بخش زندگيم بود در قصه ها و حکايت ها همه جا از تو سخن مي گويند شاعران و بزرگان و نويسندگان همه از تو سخن مي گويند&lt;BR&gt;گاه مي گويند بهشت زير پاي توست و گاه مي گويند تو با يک دست گهواره کودک و با دست ديگر دنيا را تکان مي دهي&lt;BR&gt;آري مادر تو قادري با هدايت و ارشاد فرزندانت دنيائي را بهشت سازي و نسلي را اصلاح کني و جامعه را به عظمت برساني&lt;BR&gt;مادر&amp;nbsp; دنيا براي بزرگ داشت تو و تجليل از مقام آسمانيت روزي را به نام روز مادر اختصاص داده است و همه فرزندان براي قدرداني و احترام به مادران د ر تهيه و تدارکند&lt;BR&gt;من هم بر اي قدرداني از تو مکاني امن و ابدي يعني قلبم را به تو هديه مي کنم مدت ها است اين خانه را ( قلبم را ) صفا داده ام غبار نافرماني و گرد سرپيچي از دستو راتت را از در&amp;nbsp; و ديوار آن زدوده ام&lt;BR&gt;اکنون اين خانه چون آيينه اي شفاف و تابان است که در آن مهر تو ، عشق تو و اطاعت از اوامر تو در&amp;nbsp; آن منعکس مي شود .&lt;BR&gt;مادر&amp;nbsp; همانطوري که انتظار داري آرزومندم که در حال و آينده براي تو دختري عفيف ؛ پاکدامن ، منظم و وظيفه شناس بوده ، عملا نشان دهم که در&amp;nbsp; دامن مادري دانا و توانا چون تو پرورش يافته ام&lt;BR&gt;مادر جان بدان که هميشه دوستت دارم و تو را مي پرستم و با همه فرزندان يک دل و يک زبان مي گوييم هرگز نمير مادر.&lt;BR&gt;فرزند تو...&lt;BR&gt;مادر تصميم گرفته ام آنقدر محترمت بشمارم که خودت بگوئي ديگر بس است ولي آيا آنطور که پروردگار مهربان در قرآن شريفش فرموده مي توانم حق خدمت به تو&amp;nbsp; را ادا کنم هرگز!&lt;/STRONG&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/557969.htm" title="مادر..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:ecom.ParsiBlog.com/550375.htm</id>
<updated>Mon, 16 Jun 2008 14:46:00 GMT</updated>
<title type="text">فرشتگان معصوم...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اين روزهاي هواي شهر&amp;nbsp; چه غم انگيز شده&lt;BR&gt;از گريه کودکان زمين زشت و بي روح شده&lt;BR&gt;با رسيدن فصل بهار و رخت بستن سر ما ، جواز ورود کودکان خردسال به خيابانها و مکان هاي عمومي صادر مي شود و به راحتي مي توان اين فرشتگان معصوم را نظاره کرد ؛ اما در اين ميان ديدن کودکاني که اشک بر چشمانشان حلقه زده دل آدمي را به درد مي آورد ؛ صداي گريه کودکي که از مادر خود گيلاس مي خواهد و درجوابش مي شنود که در خانه گيلاس داريم و کودک اين بار با صداي بلندتر ي همراه با بغض مي گويد ولي من گيلاس خيلي دوست دارم(کاش مي شد باور کرد که اين مادر راست مي گويد)کودک ديگري پاهاي خود را به زمين مي کوبد و گوجه سبز مي خواهد و مادر مي گويد اين ها نرسيده است ( کاش مي شد باور کرد که اين مادر&amp;nbsp; بهانه نمي آورد )کودکي ديگر در هنگام خريد از پدرش بستني مي خواهد پدر به کودک خود نگاه مي کند و مي گويد مگر امروز بستني نخورده اي و کودک با چشمان اشکبار مي گويد نه( کاش اين پدر&amp;nbsp; محدوديتي براي خر يد بستني نداشت ) اينها را در عرض چند دقيقه در همان ابتداي راه مي تواني ببيني و اگر توانستي قدم جلوتر بگذاري و به راه خود ادامه دهي.&lt;BR&gt;قضاوت با خودتان&lt;BR&gt;چه برسر کودکان شهرمان مي آيد کودکاني که حسرت کمترين داشته ها را دارند و چه دردي را اين گونه پدران و مادران بر سينه دارند که براي&amp;nbsp; جگر گوشه خود حداقل ها را نمي توانند فراهم کنند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://ecom.ParsiBlog.com/550375.htm" title="فرشتگان معصوم..." type="text/html" />
<author><name>نازن&amp;#1740;ن</name></author>
</entry>

</feed>